دراين شب يلدا ،به پي ات پويم
به خواب و بيداري ، سخنت گويم
تو اين پري كجايي ؟...
به باغ روياها ، چو گلت بويم
در آب و آيينه چو مهت جويم
تو اي پري كجايي ....
-------------------------------
امشب شب يلداست ...
ما ديشب اين شب رو برگزار كرديم .با اينكه شب پيش يه دقيقه
از امشب كوتاه تر بود ، ولي چون يه جمع خيلي خوب فرصت جمع
شدن رو فقط تو يه روز تعطيل پيدا مي كردن، مجبور بوديم .
امشب هم فقط خانواده خودمون بوديم و اونقدر انار و هندونه و آجيل خوردم
كه دلم درد مي كنه !
تلويزيون هم كه خودشو زده بود به اون راه و هر چي اين كانال
اون كانال كرديم دريغ از يه برنامه شاد حتي دست زدن بالاي سر تو حسينيه اي
مهديه اي ... فقط تو اخبار ساعت 10 كانال 3 گفت كه به مناسبت شب
يلدا خبري از عروسي يه پير مرد 100 ساله با يه زن 60 ساله
( آخه هر چي سن زن بالاتر ميره فاصله سنيش با شوهرش بايد بيشتر بشه
40 سال كه عددي نيست ) نشون داد ! اونم يه عروسي سوت و كور .. دست آقا داماد
هم كه مي لرزيد و اونجور كه حرف زد بيشتر كلفت براي خودش عقد
مي كرد تا زن !
آخه اين عروسي چه ربطي به شب يلدا داشت ، عاقلان دانند...
به جاش ديشب خيلي شب خوبي براي من و بقيه بود
فردا مي نويسم كه چي شد ..
--------------------------------
انگار قضيه حمله آمريكا به عراق داره جدي مي شه !
چقدر اين دو سه روز بوش و توني بلر و .. خط و نشون كشيدن !
ولي چقدر اين بوش لامصب قشنگ حرف مي زنه ها ..
طرز حرف زدنشو مي گم ،نه حرفاي جنگ طلبانش ّ
------------------------------
الان شنيدم تو اين بگير بگير وحشيانه ي ايرانيا تو امريكا
يه پسر جوون كه ناراحتي قلبي داشته كشته شده !
نمي دونم چرا فكر مي كنم اگه ايرانياي مخالف جاي اين
مهاجرتهاي بي رويه ، مي موندن ، همراه هم شايد مي تونستيم
اوضاع رو بهتر كنيم و جاي اين كه در كشورهاي ديگه
با خفت ( منظورم همه نيستن ) دنبال منافع كوتاه مدتمون باشيم
به فكر آينده هامون مي بوديم !
الان جوري شديم كه :نه در غربت دلم شادو نه رويي در وطن دارم ...
شايد اونايي كه رفتن ، سعي كردن مشكلات مارو فراموش كنن ولي
ما واقعا به خاطر مشكلاتي كه براي اونا به وجود اومده شديدا ناراحتيم ...
+
Zeitoon ; ۱٠:۳٩ ب.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۱
- در دياري كه
يكي از شور مي گويد ، يكي از پرده ي بيداد
و كسي و ناكسي ، همه با خويشتن بيگانه اي همزاد
مي شود آيا كساني يافت
راهشان يكراه
فكرشان يكجور
جاده هاي دوستيشان از كجي بس دور
ميوه هاي مهرشان شاداب؟!؟
- ميشود !
- اما كجا ؟
- در خواب !...
(منصور اوجي )
-----------------------------------
خدا نكنه آدم تو اين مملكت گير يه اينترنت لاكپشتي و كم سرعت بيفته !
چند روز پيش كه اكانتم تموم شد . گفتم بيام موقت يه اينترنت 7 ساعته البرز بگيرم
تا كارام راه بيفته . آقا ..چشمت روز بد نبينه ، فقط 8 دقيقه طول مي كشيد
تا ياهو مسنجر باز شه ، 12 دقيقه براي باز كردن يه وبلاگ ناقابل ( مال خودمو مي گم)
يا ميومدي 15 دقيقه صم البكم مي نشستي تا يه نظر خواهي باز شه
تا براي يه دوست نظر بدي . تا جونش بالا ميومد تلفن قطع مي شد!
اينكه مثلا بياي 2 تا صفحه رو با هم بياري كه اصلا قاط مي زد و هيچكدوم نميومد!
. تلفن هم كه زدم يه دختر خيلي
ظريف مريف مي گه: اوا! هيچ عيبي نداره خطامون. و گوشي رو گذاشت!
انگار تازه منت سرمون گذاشتن ..والا ما مردم خيلي صبوري هستيم ..
حالا تازه اون اينترنت هاي معمولي هم آش دهن سوزي نيست و وقتي سرعتشو به
دوستانمون - مثلا در امريكا- ميگيم كلي مسخره مون مي كنن!
+
Zeitoon ; ۱:٢۸ ب.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ،۱۳۸۱
برف مي بارد ...
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ...
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
....
آري آري گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
....
اينجا كرج است صداي راديو زيتون!
هنوز داره برف مياد. بازم ديشب تا صبح برف باريد!
صبح بعضي ماشينها به زور روشن شد ..
اينقدر مناظر اطراف اونقدر قشنگه كه به وصف نمياد !
صبح تا هنوز برفا پا نخوردن رفتم بيرون و كلي فيلمبرداري كردم .
بخصوص از درختها و پرنده هايي در حال پرواز ! و كوه پر از برف ! خيلي منظره بديعيه !
هوا خوشبختانه گرمه نسبتا . مدرسه ها هم كه تعطيلن و بچه ها تا از خواب
بيدار شدن ريختن تو كوچه ، كلي باهاشون بازي كردم و با اونا آدم برفي
درست كردم .. تا ميومدم خونه كه يا دستهامو گرم كنم يا دستكشمو عوض كنم
يا چيزي بردارم .. بچه كوچولو ها زنگ مي زدن مي گفتن بيا ديگه !
مامانم مي گه دختر مگه همسنتن ؟ مي گم آره ،، مگه من هنوز چند سالمه ؟
آدم تا صد سال اول بچه ست ! در نتيجه اين حرف كوبنده من ،خود مامانم هم يه كم اومد برف بازي ا
قابل توجه اونايي كه ميلا و اآفلاينن حال كلاغها مو ( چه زود صاحبشون هم شدم )
مي پرسن ! خوشبختانه سر و مر گنده ن از اين شاخه به اون شاخه هاي درختاي چنار مي پرن و برف بازي مي كنن و همينطور مطمئن باشيد مرتب براشون غذا مي گذارم .
از هر كي هم كه داره نوشته منو مي خونه خواهش مي كنم
هيچوقت پرنده ها ( و البته تموم حيوونا )رو هم فراموش نكنيد ! همينطور كه
انسانها رو فراموش نمي كنيد!
اصلا شايد دليل طول عمر كلاغها نسبت به بقيه پرنده ها ،برف بازيشون باشه ! نه ؟
------------------------
شمه اي از شيرينكاري آقايون !
يه روز سر كلاس وقتي استاد مون آقاي ر.... درسش تموم شد ، اومد ته كلاس
و به ما چند تا دختر گفت چه عجب نشستين ته كلاس و چرا همش
پچ پچ و هرهر كركر مي كردين ؟ باز من فضول از دهنم در رفت كه آقا اجازه ! ( اينو تو دلم گفتم )
جمعه ديگه تولد پريساست و ما داشتيم برنامه ريزي مي كرديم براي اون روز !
آقاي ر.... با نيش شديدا باز گفت :منو دعوت نمي كنيد ؟ پريسا گفت : چرا استاد
آدرس مي دم حتما تشريف بياريد ! و بعد اضافه كرد : با خانمتون البته !
آقاي ر... با پر رويي تمام گفت:
آدم وقتي ميره ساندويچ فروشي ، مگه با خودش ساندويچ همراه مي بره !!!!
نتيجه گيري اخلاقي :
1- اين آقايون ماشالله از دهنشون در و گوهر مي باره !
2- شاعر چه خوب فرموده: تا مرد سخن نگفته باشد ، عيب و هنرش نهفته باشد!
3- بيخود نيست مي گن قبل از حرف زدن بد نيست يه كمكي فكر كني !
4- يعني ما ها ساندويچيم ؟ (اقلا پيتزايي يا غذاي باكلاستري ميگفت !)
5- بعضي آقايون داراي عقايدي هستن كه بيسواد و دكترشون فرقي نميكنه . سر وته يه كرباسن !
6- آخرش به آقاي ر... آدرس داده نشد و دماغش لاي در موند!
7- به خاطر حفظ جان آقاي ر.... از دست فمينيست هاي محترم از گفتن نام كامل ايشان خودداري مي شود!
+
Zeitoon ; ۱٢:۱٠ ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۱
نه !
(خوشبختانه ) اين برف را
ديگر
سر باز ايستادن نيست !
(شاملو)
واي..... چقدر برف !! فكر كنم فردا مسابقه آدم برفي درست كني باشه !
هويج براي دماغ ، دكمه براي چشم ، پوست پرتقال براي لب!
كش رفتن كلاه يا شال گردن بابا يا داداش !
كش رفتن جاروي مامان !
آماده ؟......براي فردا ! البته به شرطي مثل من بي خيال درس شن !
آهان ، كفش سر و بدون آج براي ليز ليز بازي يادتون نره :-)
و تا مي تونيد همه تن چشم بشيد و مناظر اطراف رو نگاه كنيد !

-------------------------
يك تجربه :
اگه مي بينيد تو برف و بارون آواز مي خونيد يا سوت مي زنيد و
مثل هميشه صداي خوشگلتون نمي پيچه ، غصه نخوريد.. يه چتر باز كنيد !
چتر رل همون كاشي هاي حموم رو ايفا مي كنه :-)
--------------------------
كي مي گه مرداي ايراني پشت ماشين بي پرنسيب و بي اتيكتن ؟
اتفاقا تازگيا خيلي هم مودب و مبادي آداب شدن !
تو برف و بارون نه تنها ويراژ نمي دن و گل وشل به طرف
آدم پرتاب نمي كنن ،بلكه واي ميسن ، با احترام مي گن ؟
ـ برسونيمت ! كجا ميري ؟ در خدمت باشيم!
و تازه شماره تلفنشون هم آماده رو يه كارت مي دن و خواهش مي كنن بعدا
هم در خدمت باشن :-) واي... چقدر مهربون !
-------------------------
به به ! چه برفي ، داره مي باره
رو زمين واسمون پنبه مي كاره
خونه ، خيابون مونده زير برف
روز برف بازيه ، بچه ها پاشين
لالالالا لاي لاي لالا لالا لاي !
+
Zeitoon ; ۱٢:٢۱ ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸۱
ای کاش من يک ......
+
Zeitoon ; ۱۱:٢۱ ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۱
فكر كن يه روز جمعه ، تو يه باغ پر از درختاي پاييزي با برگهاي رنگارنگ زرد و
نارنجي و قهوه اي ،هوا ابري ،برف هم تيكه تيكه عين پنبه داره مياد .
وسط باغ يه ويلاي بزرگ پر از پنجره هاي بي پرده كه منظره باغ كاملا از توش
معلومه ! رقص آتيش تو شومينه ، يه محفل موسيقي با همه سازها توش برقرار باشه!
تو هم طبق معمول دعوت باشي ولي برعكس هميشه كه مجبوري براي هر چي اجرا مي شه
الكي سر تكون بدي و كلي ابراز احساسات كني .ايندفعه يه بغل دستي باحال داشته باشي و
هي يواشكي با هم ملت رو مورد نقد و بررسي قرار بدين . براي هم خالي بندي كنيد كه
اين سنتور يا سه تار مثلا چوبش از فلانه و فلان سيمش درست كوك نيست و
تمبكش از چوب نودرست شده و يه سال زير پهن نخوابيده و
دف زدن اونو نگاه كن و پيانوش نت ر رو نمي زنه و يارو به جاي نمد
بستن به مضراب چوب گلابي سنتورش ، اومده قنداقش كرده ،
از سر تكون دادن ويلونيست و اينكه يادش رفته زيپ شلوارش رو ببنده پقي بزنيد زير خنده ،
هر دو تمام آوازهايي كه اجرا مي شه رو بلد باشين و همراه با خواننده بخونيد و
الكي به هم بگيد عجب صداي خوبي داري و ... خلاصه يه دوستي 5 ساعته ناب ولي موقتي !
چون هر دو مي دونيد هيچوقت ديگه اينطوري رفتار نمي كنيد .درسته خيلي بي كلاس بازي بود ولي اين
جمعه خيلي بهم خوش گذشت ! انگار راسته تو هواي گرفته و برفي آدم يه كم وحشي مي شه!
فاصله خونه ما تا كوه حدود يه ربع راهه . نمي دونيد وقتي برف مياد
چه منظره اي رو پيدا مي كنه ! تميز و سفيد عين بستني !
تا پيرارسال من با برادرم و دوستاش وقتي برف ميومد ميدويديم هر
چي گيرمون ميومد از تيوپ لاستيك ماشين و تريلي گرفته
تا حتي تشت و سفره براي بچه كوچيكا ، بر ميداشتيم و صدها بار از تپه هاي
كوچيك مي رفتيم بالا و سر مي خورديم پايين ! فكر نمي كنم هيچ
لذتي بالاتر از اين باشه ! حالا دو ساله اين داداش
من غيرتي شده ! حتي حاضره خودش نره تا من باشون نرم ! مي گه
تو ديگه بزرگي .. خجالت داره ليز ليز بازي كني !
حالا بايد مامان بابا مو راضي كنم اين جمعه بريم جاده چالوس از ين كاراي
خجالت آور بكنيم !
نمي دونم چرا وقتي بعضي از رمان هاي بلند ايراني رو مي خونم
حس مي كنم نصف بيشترش اضافه ست . با اين كه مخالف سانسودم
دلم مي خواد من ويراستارش بودم و يه پاك كن مي دادن دستم و
كلي از جمله هاي تكراري و اضافه شو بي رحمانه پاك مي كردم !
نه اينكه مخالف رمان هاي بلند باشم ها .. وقتي مثلا دن آرام يا جنگ و صلح
رو مي خوندم اين حس رو نداشتم . ولي الان كه دارم يه رمان از
علي محمد افغاني( نويسنده شوهر آهو خانم) رو به اسم بوته زار مي خونم
همين حس رو دارم .. يا مثلا با اين كه كتابهاي محمود دولت آبادي رو دوست
دارم و عاشق جاي خالي سلوچش هستم ، وقتي كليدرشو مي خوندم
چند جاش همين حس رو داشتم . نمي دونم من يه كم بي حوصله ام
يا نويسنده هاي ايراني پر چونه ! يا اين كه ناشر گفته فلان تعداد صفحه بايد بنويسي !
+
Zeitoon ; ٥:۱٧ ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۱
پشت اين پنجره بايد ماند
چاره اي ديگر نيست
روي سكو شمدي پهن است
مي شود خوابيد ؟
آه ... نه ! برف است ..
...چه زمستاني است
راستي سردت نيست ؟
يادم نرود
وقت برگشتن از بازار
روسري را بخرم
آنكه رنگش زيتوني ست
- پس رفيق تو كه كفشش پاره ست
و تمام فصل مي لرزد چي ؟
- فكر او هم هستم
چشمهايش را ديدي
مثل مخمل زيبا ست
و دلش
سرشار از مهر است
چه فقير پاكي !...
(كاظم سادات اشكوري)
-------------------
يه نفر در آخر هقته روزنامه حيات نو اين هفته در جواب مقاله اون هفته :
هر كي از ننه ش قهر مي كنه مي ره يه وبلاگ مي زنه ، يه مقاله نوشته
به اسم :تقديم يه همه آنهايي كه از مال دنيا فقط يك وبلاگ دارند!
چند تا جمله ازش اينجا مي نويسم:
با آمدن وبلاگ طيف عظيمي از جماعتي كه دستش به هيج جا بند نيست،
قدرت ابراز وجود و بيان احساسات يافته است.
همانقدر كه استيون اسپيلبرگ حق زدن يك وبلاگ را دارد كه يك دانشجوي كله شق بهانه گير.
حالا ديگر جوانهاي عاشق در به در دنبال يكي نمي گردند كه يكي
حرف دلشان را برايشان بزند .
و....
اگه گيرتون اومد بخونينش . جالبه !
---------------------
به نظر من اين وبلاگ ها يه نوع تمرين دموكراسي هم هست !
دلم مي گيره وقتييه نفر بهم نامه ميده :
-- چرا من لينك تورو اول گذاشتم ، ولي تو اسم منو آخرا
نوشتي ؟پس حقته كه اسمتو حذف كنم!
-- اومدم وبلاگت ، ازش خوشم اومد . ولي چون ديدم اسم وبلاگ فلاني
كه ازش خوشم نمياد هم تو لينكات هست ديگه نميام !
-- خاك بر سرت ! رفتم ديدم دوست پسر سابقم بهت لينك داده. اي خائن بي شعور !
-- دو هفته ست كه من بهت لينك دادم ولي تو ندادي ! تا دو روز وقت داري
اگه نذاري همچين ديليتت مي كنم كه كلاغات برات گريه كنن!
-- واي واي ...يه وبلاگ مبتذل بهت لينك داده .. خجالت نمي كشي !
اگه نگي برش نداره ديگه پامو اينجا نميذارم !( اين ديگه سوتي بود.اگه مبتذله چرا خودت رفتي اونجا؟)
-- واي.. رفتي تو وبلاگ اون آشغال عوضي نظر دادي ؟ الهي بميري !
-- و ... و.... و...
و خيلي خوشحال مي شم وقتي :
مي بينم يكي برام نوشته از وبلاگم بدش مياد ولي مي رم مي بينم بهم لينك داده .
و يا حتي ازم نخواسته متقابلا همين كار و كنم !
خواهش مي كنم نياييم اينجا رو به يه مكان خاله زنكي و از روي حساب كتاب
تبديل كنيم !به نظر من همه آزادن به يكي لينك بدن (و اين هيچ دليل بر
تاييد صد در صد طرف نيست)
من خودم حتي از دو سه تا از وبلاگايي كه نوشتم مي خونم
خوشم نمياد ولي خوب..چون مي خونم .. اسمشو گذاشتم
اسم خيليا هم كه مي خونم اينجا نذاشتم !
و شايد وبلاگاي كه نوشتم نمي خونم رو اول از همه برم سراغشون !
از هيچكس هم توقع ندارم به من لينك بده .. حتي وقتي ...
ولش كن ..ديگه گله بسه !...
+
Zeitoon ; ۱۱:٤٢ ب.ظ ; جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸۱
هميشه اين مسئله برام سوال بوده كه :
چرا وقتي رابطه دختر و پسري به علتي قطع ميشه ، دختره مدتها
در كنج عزلت مي شينه و خيلي طول مي كشه كه بتونه دوستشو
فراموش كنه.شايدم هيچوقت نتونه .
ولي پسره ، براي فراموش كردن دوست دخترش
هم كه شده سريع ميره يه جايگزين پيدا مي كنه؟!!
البته برعكسش رو هم ديدم . ولي به ندرت .
-----------------------
ديروز تو روزنامه آفتاب يزد خوندم كه مير محمد صادقي ، سخنگوي قوه قضاييه
استعفا داده و گفته چيزايي كه قوه قضاييه از من مي خواسته بگم ، خودم قبولشون
نداشتم و يكيش هم حكم آقاجري بودي! ببينيد آش چه قدر شور شده :-)
من نمي دونم كه آيا تو كشورهاي ديگه هم اينقدر قوه قضاييه با قوه مجريه و
مقننه ساز مخالف مي زنه ؟!
------------------------
يكي بهم مي گفت چرا اينجا بيشتر مياي سوتي هاتو ميگي ؟
آخه آدم كار درست حسابي كه مي كنه ميتونه به همه بگه و
هم كمتر دوست داره درباره ش درد دل كنه ..
گاهي فكر مي كنم وبلاگ مثل چاهي ميمونه
كه آدم ميتونه درد دلاشو توش فرياد بزنه شايد آروم شه ! من وقتي
موضوع گريه داري براي خودم رو اينجا نوشتم هم راحت شدم
و هم بعدش موضوع به نظرم خنده دار اومده !
-------------------------
پس بذاريد يه موضوعي كه چند روزه برام سواله بگم شايد راحت شدم .
تو ماه رمضون يكي از استادامون گفت بايد يه رمان به زبان اصلي بخريم كه فقط
كتابفروشي هاي جلو دانشگاه تهران داشتي . جور نشد با دوستام برم
و قرار شد من تنها برم براي 3 تا از دوستام هم بخرم .. سر خيابون فرصت از تاكسي پياده شدم
و در حاليكه داشتم فكر مي كردم حالا كه تا اينجا اومدم برم چند تا كار ديگه مم انجام بدم
بعدش برم حافظ ، بعد ميدون ولي عصر ، بعد يه جا خيابون ميرداماد كار داشتم و آخرش
برم ميدون ونك ماشينهاي كرج رو سوار شم ! داشتم از غرب خيابون كارگر به سمت ميدون انقلاب
مي رفتم كه ديدم يه خانوم چادر مشكي و با مقنعه اي كه تا ابروهاش پايين كشيده شده بود
در حاليكه داره فحش ميده ،از طرف ميدون داره مياد بالا .. پيش خودم گفتم طفلك حتما
ناراحتي داره با اين اوضاع مملكت ... گفتم شايد وقت داشته باشم يه كم دلداريش بدم
و حداقل بپرسم چي شده و يا كمكي از دستم بر مياد !! به من كه رسيد ديدم اصلا اون فحشا رو
داره به من ميده ! فقط اين جمله ش يادمه : تقصير شماهاست كه پسر من زن نمي گيره!
من خشكم زده بود و صداي بلندش عين پتكي بود كه به سرم ميخورد .
اينقدر گيج بودم كه حتي نمي تونستم يه كلمه حرف بزنم ..يادمه حتي انگار مي خواست
كتكم بزنه . اونقدر آدم جمع شده بود .. حس ميكردم دچار يه رسوايي شديد شدم .
چند تا پسر دست زنه رو گرفته بودن و باهاش دعوا مي كردن .. من اينقدر عين ببوها
بهت زده بودم كه يه مرد مغازه داراومد منو برد مغازه ش ووبهم به زور يه ليوان آب و يه
كم نمك داد دهنم به جاي شور .. تلخ شد.. فكر ميكنم رنگم عين گچ شده بود .
خلاصه اون روز به زور و فقط به خاطر قولي كه به دوستام داده بودم فقط رفتم كتاب
خريدم و با حال زار برگشتم خونه! از اون روز تا حالا فكر مي كنم ، چرا خانومه با من
اين كار رو كرد ؟ خيلي دلم ميخواد الان ببينمش و اينو ازش بپرسم .
زن نگرفتن پسر اون چه ربطي مي تونه به من داشته باشه !!!!
+
Zeitoon ; ۱۱:٤٠ ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱
1ـ آخ جون هنوز بارون مياد ...مي گم خوش به حال اين رژيم هم مي شه ها ..چون با
اين وضع ، اگه كم آبي هم داشتيم ديگه نور علي نور مي شد !
چند تا شعره كه هميشه وقتي بارون مياد به ذهنم مياد و مي خونم ..
اگه خوشحال باشم شعر :
باز باران با ترانه . با گوهرهاي فراوان ..ميخورد بر بام خانه ..
اگه يه كم غمگين باشم : واي باران ، باران ..شيشه پنجره را باران شست ..از دل من اما..
چه كسي نقش تو را خواهد شست ..
و اين يكي : آسمان گو همه ابر...ابرها گو همه باران ..
باران چه تواند كند با اندوهي كه در سينه من است ( اينو درست يادم نيست )
و اين يكي شعر شاملو كه يكي از پسراي گروه كوهمون هميشه به صورت اپرا
با صداي بلند تو كوه مي خوند: بارون مياد شر و شر ..رو گنبد و رو منبر ...چهار تا مرد
بيدار ..نشسته كنج ديوار ..ديوار كنده كاري نه فرش و نه بخاري ..خلاصه بارون جون
همينطور ببار كه استعداد شاعرا رو حسابي شكوفا مي كني !
2- مي خواين بدونين چرا اسم وبلاگم زيتونه ؟..نه ؟!؟ خوب نخواين!!! اما من مي گم :-)
وبلاگ خودمه، هر چي دلم خواست توش مي نويسم !
شبي كه تصميم گرفتم كه براي خودم يه وبلاگ فارسي درست كنم
داشتم به اين فكر مي كردم اسمشو چي بذارم كه يهو بابام در زد ..
مامانم كه رفت در رو باز كنه ديدم بوسه ي سلام دم در، تبديل شده
به جيغ و داد دم در! چرا ؟ چون بابام عاشق زيتونه و مامانم ازش بدش مياد و بابام هم نامردي
نمي كنه و يه دفعه ميره يكي دو كيلو مي خره و وقتي هم مامانم ميره
در رو باز كنه با افتخار مي گيره بالا .مامانم هميشه ميگه : بخر . اما 200-300 گرم بخر
به من هم نشون نده . يواشكي برو يه گوشه يخچال قايمش كن و يواشكي هم بخور
نه اينكه بري دو كيلو بخري دم در هم نشونم بدي ! بابام هم بدش نمياد گاهي سر
به سر مامانم بذاره . اصلا آقايون يه ژن كوچولو به نام ساديسم در رگاشون هست !
دور از جون بابام البته !
بعد من به اين فكر افتادم كه زيتون چيه كه يه آدم مي تونه اينقدر ازش خوشش
بياد و يكي اينقدر بدش بياد و از شما چه پنهون منم زيتون دوست ندارم
ولي خوب به اصرار بابام دو سه تايي مي تونم بخورم ولي نه با علاقه !
وبلاگ منم لابد همينطوره ! ممكنه تلخ و بد مزه باشه براي بعضيا !
و همينطور از نظر خودم ! چون معمولا خودم هم نميخونمش !
3- برعكس نوشته هاي خودم ، عاشق نظراتي هستم كه شماها ميدين ! باور كنيد گاهي 6-5 بار مي خونمشون
از خوندن بعضي جوابا غش غش مي خندم ..از بعضياشون كلي چيز ياد مي گيرم .
از اونايي هم كه بهم انتقاد مي كنن خيلي خوشم مياد .چون معلومه نوشته مو
خوندن ! همين نظر خواهي دفعه قبلم كلي مسائل خوندني توش هست!
اينقدر درس توش هست كه ميشه به عنوان يه واحد درسي گذاشتش تو دانشگاهها !
4- راستي يك شنبه رفتم سر همون كلاس كه گل سرم توش آهنگ زده بود !
از شانس من استادمون اونروز با خانم دكتر م .. قبل از كلاس كلي خوش و بش كرد و
همه بچه ها ،چه دختر و چه پسر گفتن بيا تو كلاس ..اگه چيزي گفت ما باهاتيم !
چه همكلاساي بامرامي ! ولي دو سه بار موقع درس دادن آنچنان نگاه عاقل اندر سفيهي
بهم انداخت كه نگوووووووو ...
5- مجسم كنيد قيافه آقا مديري كه گفته ديگه : مجسم كنيد و از اين حرفا ديگه بسه ! بعد بياد ببينه
اين دفعه هم مجسم كنيد دارم .اونم تو شماره 5 كه تازه گفته خالي قشنگتره !
6- اين كلاغا هي ميان نوك مي زنن رو كولر و مي گن : قار قار ... بازم كوفته ... قار قار ..
از اون يادگاري ها هم كه بعضيا گفتن ، هميشه براي منم باقي ميذارن رو كولر ... ولي مي گن
پي پي كلاغ تا 60 سال پاكه !
7- راستي اين ياهو مسنجر من بر عكس خودم :) قاطي داره !
تمام آ فلاينهاي يه ماهمو يه دفعه با هم آورد .
يه دفعه 2 كيلومتر آفلاين !! منو بگو كه فكر مي كردم بعضيا
فراموشم كردن و چقدر از اين كه جواب آفلاينامو نمي دادن بد و بيراه براشون
نوشتم . خلاصه منو ببخشيد ..
+
Zeitoon ; ۱۱:۱٥ ب.ظ ; سهشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۱
من در كدام سايه بياسايم؟
من بر كدام شاخه
سرودم را
آزاد
سر دهم ؟
(پرويز كريمي)
من چون خودمو تو مسائل سياسي صاحب نظر نمي دونم ،
مطمئتا نمي تونم درست نظر بدم .. ولي فكر ميكنم تشنج به ضرر مردم تموم شه!
همه مي گن اوضاع بده! خاتمي بي صلاحيته ! ولي جاش كيو مي خواهيم بياريم ؟
خاتمي نتونست كاري بكنه و حتي چند سال باعث شد كه
مردم منتظر بمونن ..ولي آيا جز اون كسي رو مي گذاشتن باشه ؟
همه اينها مثل حلقه هاي يه زنجيرن ! همه به نوعي با هم فاميل هستن !
همسر خاتمي ، خواهر زاده امام موسي صدر و دختر خاله صادق طباطباييه !
همسر برادرش نوه امامه! و همين طور برو جلو..آيا الان جز از خاندان آخوند كسي مي تونه
كاره اي بشه ؟ شايد به عمر ما قد نده ولي اگه بخواهيم
همينجور چهار سال به چهار سال ، قدم به قدم پيش بريم
200 سال طول مي كشه كه يه رئيس جمهور واقعي داشته باشيم !
چند روزه همين جور داره بارون مياد و من كه عاشق بارونم
زياد نمي تونم بيرون باشم . حسابي سرفه مي كنم و مجبورم همه ش سوار
تاكسي بشم .. ديدن بارون از پشت شيشه هم خوبه ولي هيچي نميشه
اينكه زير بارون قدم بزني و خيس خيس شي ، صورتتو بالا بگيري
بارش قطره هاي بارون رو ، روي صورت حس كني و دهنتم عين غار باز كني كه
شايد چند قطره بخوري ..
از وقتي تو كوچيكي مامانم قصه اولدوز و كلاغها ي صمد بهرنگي رو برام خونده
عاشق كلاغ هام ! يكي از كارايي كه هميشه مي كنم
اينه كه تموم نون خشكاي خونه و باقيمانده غذاها ( اگه چيزي از
دست من باقي بمونه ) رو مي ريزم تو يه جعبه مقوايي
و مي برم پشت بوم و مي ذارم رو كولر .. اينورا كلاغ خيلي زياده و خيلي هم باهوشن !
به محض اينكه مي رم رو پشت بوم ، تعداد زياديشون ميان همون دور و بر !
تا ميام پايين صداي نوكاي خوشگلشون از كولر مياد ..
چند روز پيش آشپزي با من بود و قرار شد كوفته بپزم ..
نمي دونم چه طور اين فكر احمقانه به سرم زد كه بيام يه كم هم سويا قاطيش كنم
واي ..اينقدر بد مزه شد و همه كوفته ها از هم وا رفت كه نگو...
مامان و بابا داشتن براي اينكه من كنف نشم با اكراه ميخوردن .
برادرم به شوخي گفت : اينو كه حتي كلاغ هاتم نمي تونن بخورن
و من كه منتظر بهانه بودم همه رو جمع كردم و يه نيمرو جاش درست كردم و
گفتم شرط مي بندي كه نمي خورن ؟ و خوشبختانه بحث جاي اينكه بره سر
شاهكار من رفت سر كلاغا :) فرداش وقتي داداشم از
مدرسه برگشت ، رفتم رو كولر يه روزنامه
پهن كردم و كوفته ها رو ريختم روش و با نگراني اومدم پايين !
تا چند دقيقه هيچ صدايي نيومد .. شايد داداشم راست مي گفت .. شروع هم كرده بود به
مسخره كردن و خودم هم كاملا نااميد ... هر كي رفت دنبال كار
خودش .. مامانم دلداريم مي داد كه حتما اين ورا نيستن وگرنه حتما ميومدن..
كه ناگهان يه صداهايي شروع شد!! براي من دلپذيرتر از صداي چيك چيك بارون بود اون صداها!!
الهي قربون كلاغا برم كه رو سفيدم كردن !
+
Zeitoon ; ۱٠:٢۳ ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱
امروز دانشگاه تهران شلوغ پلوغ شده و اين شلوغ پلوغي تا ميدان اتقلاب كشيده شده
و تا شب ادامه داشته . دانشجوهاي چشم سقيد شعار ميدادند : رفراندوم براي تعيين نوع حكومت و
علي فلاحيان ، جلاد خلق ايران !!! واه واه آدم به اين نازنيني ..
شيرازي هاي نمك نشناس هم همينطور ..دانشجوها ريختن تو خيابونا !
بابا بريد درستونو بخونيد ! از من ياد بگيريد!
مي گن ايراني ها رو بايد سير نگه داري تا پر رو نشن همينه !
تو خونه بحث نيومدن خاتمي كه پيش اومد ، بابام جان فرمود : تو خودت
جاي خاتمي رئيس جمهور بودي و مي دونستي اگه بري ممكنه باعث كشته شدن
يه عده بشي مي رفتي ؟ من ديگه اينقدر غرق ذوق رئيس جمهور شدن تو رويا
بودم كه صورت مسئله يادم رفت ....
آدم يه مهموني مي ره يه دفه مي بينه شوهر نكرده داراي شونصد تا مادر شوهر
شده .. ماماناي پسراي از 14 تا 40 سال همچين به آدم مي گن : عروس خوشگلم ..عروس گلم وسر غذا كشيدن برا آدم رقابت مي كنن كه خيلي احساس - به قول بعضيا ذوقيدگي -
مي كني ... و بعد مامانت ميزنه تو ذوقت كه بابا جان زياد پر رو نشو
هر دختري تو زندگيش آخرش فقط داراي يه مادر شوهر مي شه
كه اونم بعيده بعدا اينقدر تحويلت بگيره ! اينا بعضياش در باغ سبزه دختر گلم !
به نو كردن ماه
بر بام شدم
با عقيق سبز و آينه .
داسي بر آسمان گذشت
كه پرواز كبوتر ممنوع است .
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزمگان به هياهو شمشير در پرندگان نهادند
ماه
بر نيامد...
(شاملو)
+
Zeitoon ; ۱۱:٤٤ ب.ظ ; شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۱
شانزده آذر ، روز دانشجو رو صميمانه به همه تبريك مي گم !
خاتمي گفته مسائلي هست كه نمي تونه بياد با دانشجوها صحبت كنه در اين روز !
+
Zeitoon ; ۱٠:٤۱ ب.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸۱
1- خوب .. مباركه ! همه ي مشكلات مملكتي حل شد!
من خيلي احساس خوشبختي مي كنم كه در چنين كشوري زندگي مي كنم كه
بالاخره يك سال براي اعلام عيد فطر مشكل نداشتيم !
2- اين شعر شاملو رو در مورد يك شاعرمردمي بخونيد و ببينيد چه قشنگه :
او شعر مي نويسد
يعني
او دست مي نهد به جراحات شهر پير
يعني
او قصه مي كند به شب، از صبح دلپذير ...
3- قبلا مي گفتند كه رفيقانت 3 نوعند ار بداني !
و بعدا مي گفتند : زباني اند و نا ني اند و جاني
حالا احتمالا شده 4 نوع اند
نوع چهارم : رفيقان چتي و شبكه اي و ياهويي هستند
به اين نوع زياد دل مبند كه بد مي بيني گاهي ...

4- ديدنيها : مجسم كنيد قيافه پسري رو كه مي ره تويه وبلاگ درباره
سکس بعد يه
لينک مي بينه و مي گه اونجا هم لابد از اين خبراست
و وقتي مياد و با وبلاگ بي نمك من روبرو مي شه ... تا شما باشيد هر لينكي رو كليك نكنيد
فقط خيلي ممنون كه خودتونو كنترل مي كنيد و فحش نمي دين !
5- از وقتي
يكي بهم گفته شماره 5 خالي خوشگلتره ديگه دستم تو اين شماره
به تايپ نمي ره :-)
6- خيلي عجيبه .. دوباره خواستم راجع همون وبلاگ ديروزي بنويسيم
براي چهارمين بار كه آفلاين رفتم بخونمش بازم هنگ كردم ..
فقط هم با همين وبلاگ اين مشكل پيش مياد. مجبورم چيزايي كه يادمه بگم :
undefined
اونجا خوندم كه نويسنده ش از بي پولي و پر خرجي ناليده و همینطور از چاقیش!!!!
و گفته : هفته اي 25000 تومن ميده پول آژانس .( اونوقت می خوای چاق نشی ؟ )
هفته اي حدود 8000 تومن پول تاكسي
هفته اي 3000 تومن پول بند ابرو( كود چي بهش مي دي اينقدر رشدش زياده ؟)
و مثلا 12000 تومن پول براي بافت مو و......
و هفته اي 9000 تومن پول ورزش .(.یعنی ماهی ۲۸۰۰۰ ؟ والا بهترین کلاس ماهی ۵۰۰۰ تومنه !
خدا به بعضيا عقل بده ! خوب دختر جان ! جاي اون همه آژانس و تاكسي و
پول آرايشگاه رفتن برو يه كم پياده روي كن و پول يه ماهتم كه پس انداز كني
مي توني يه دوچرخه بخري ! و پول كلاس ورزش هم ندي!
خودتم يه كلاس آرايش بري تا آخر عمرت از اين خرج هم راحت بشي !
اگه كسي از اين مشكلا داره بپرسه تعارف نكنه ها ...
+
Zeitoon ; ٩:٥۸ ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱
1-- اوا ! باز اين دكتر ابرج ملك پور خودشو انداخت وسط !!
آخه دكتر جان تو برو با تلسكوپات بازي كن ، يه كاره ..هر سال مياي خودتو سنگ
رو يخ مي كني كه چي ؟! شما چه كاره ايد كه براي روئیت هلال ماه تو ماه
رمضون مياي نظر ميدي ؟ مي گي نجوم بلدم ؟
مي گن به لر رو بدي با كفش مياد رو فرش ها ! حالا حكايت شماست!
گفتين دين از سياست بايد جدا باشه ،بستون نبود حالا مي خواهيد
نجوم رو هم از دين جدا كنيد! اي بي دينا ! ملعونا !
يه عده دارن از اين راه نون مي خورن ! اي نون آجر كن ! بيخود نيست
مي گن به مالت نناز كه به شبي بند ه
به جمالت نناز كه به يك تب بنده
به مدرك نجومت ( و تلسكوپات ) نناز كه به يك فتوي بنده !
ولشون كني مي گن فيلم ساختن ، غذا خوردن ، خوابيدن و كتاب خوندن هم از دين جدا بشه!
2--به خدا من نمي خوام شماره گذاري كنم . وقتي ميام تايپ كنم ، فقط براي گفتن
دو سه جمله ميام ، نمي دونم چي مي شه كه همچين مي شه !
3-- كي بود مي گفت داشتن يه وبلاگ فقط نيم ساعت وقت آدم رو در روز مي گيره ؟
والا فقط نيم ساعت طول مي كشه جون اين ويدوز بياد بالا !
اگه ارور نده ، هوس مي كني يه نامه تم چك كني ! هوس مي كني
يه سر هم به وبلاگاي دوستا و آشناهات بزني ! هوس
مي كني يه كم سر به سر اونايي كه آن لاين هستند بذاري و .....
4-- اين مهران غفوريان خجالت نمي كشه ؟ اين سري زير آسمان اين شهر
پره از مطالب تكراري ، نخ نما ، اداهاي حال به هم زن ، ماشاالله تموم محور
داستان رو هم شخص خودش قرار ميده !خواستگاري رفتن و جشن تولد
براي خودش ، رنگ و وارنگ زن گرفتن و... هميشه هم خانوما رو
مي خواد خنگ جلوه بده ! اون سري خواهرش بهناز و اين سري زنش نيلوفر .
يادمه اون سري اولش اقلا يه جاهايي با نمك و خند ه دار مي شد!
دقيقه اي 60 هزار تومن پول مي گيره كه چي ؟ نه ميخواد پول فيلمنامه خوب بده
و نه فكر تازه و نويي داره اين دفعه !
هر چي هم هنر پيشه هاش سعي مي كنن از خودشون مايه بگذارن
مثلا اكبر عبدي ،چون موضوعاش تكراري و خسته كننده ست نمي شه كه نمي شه !
آقا . اگه نمي تونستي ..يه مدت مثل مهران مديري به مخت استراحت ميدادي ،
مي ذاشتي يه سال ديگه فيلم مي ساختي ! وقتي ملاك مجوز فيلم ساختن دادن مجيز گويي
براي لاريجاني باشه همين مي شه ديگه !
5-- مي خواستم راجع به يه وبلاگ نظر بدم ولي 3 بار رفتم تا وبلاگشو باز
كنم و با فاكت آوردن از اون وبلاگ حرفمو بزنم هر 3 بار
كامپيوترم هنگ كرد . از اونجايي هم كه براي عروس هم تا 3 بار بيشتر صبر نميكنن
مي ذارم براي بعد !
6 -- يه ديدنيها بازم به افتخار آقايون :
مجسم كنيد قيافه دختري رو كه از ديشب مانتو مقنعه شو شسته و اتو زده !
كفشاشو واكس زده و شيك و پيك ميره كه بره دانشگاه ...
تا ميرسه به خيابون اصلي و با گذاشتن پاش رو يه موزاييك لق ،
آنچنان آب گل آلودي و با آنچنان زاويه اي كه حتي انيشتن نمي تونست بگه امكانش يك
در چند ميليون هست كه جوري بپاشه كه تمام شلوار و مانتو و مقنعه و كفش و
حتي صورت رو در بر بگيره !
(آقا مگه چند ليتر آب زير يه موزاييك مي تونه ذخيره شده باشه ؟؟؟)
و همه مردم بزنن زير خنده و خودش هم براي اينكه كنف نشه مجبوربشه بخنده
در حاليكه در باطن ....

پر رو نشين، دفعه بعد نوبت آقايونه !
+
Zeitoon ; ٥:٤٢ ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱
بعضيا مثلا
ليمو شيرين ،مي پرسن چه جوري اين
بلا در پرشين بلاگ نازل شد و اين وسط كيو بايد نفرين كنند!
امان از رفيق بد ! يه
همکلاس ناباب يه بلاگر با اسم خودم برام درست كرد و گفت برم اونجا . من تا حالا وبلاگ نديده بودم اونقدر ذوق زده شدم كه داشتم پس مي افتادم يه جا از خودم داشته باشم و هر چرت و پرتي دلم خواست بنويسم ؟ منتها چون انگليسي بود وآدم معمولا به زبان مادريش بيشتر مي تونه افاضات بفرمايد و آسمون رو به ريسون ببافه وبلد نبودم فارسيش كنم و همينطور به اسم اصلي خودم بود، توش چيز زيادي ننوشتم ! اصلا نمي دونستم كساي ديگه هم از اينا دارن.. تا اين كه يك فرد
خبيث آدرس وبلاگ
ندا رو بهم داد وگفت طرز درست كردن پرشين بلاگ توش هست . واي ... خط اولشو كه خوندم از خجالت بستمش
و كلي فحش آف لاين براي اون فرد خبيث نوشتم . چند روز بعد يواشكي آوردمش تا بخونمش كه مامانم رسيد و ديد... و جالب اينكه گفت: خجالت نداره . تو بايد بدوني بعضي از ايرانيا در خارج كشور چه طوري زندگي مي كنن ! و گفت عجب دختر شجاع و صادقي !
بعدش وبلاگ احسان رو خوندم و بعد ديگه فهميدم خيليا براي خودشون وبلاگ دارن اونم به فارسي :) خيلي با عجله براي خودم بكي ساختم و يه اسم انتخاب كردم . يه
آدمين خوب خيلي زحمت كشيد برام يه قالب و يه لوگو ي فلش خوشگل مشگل درست كرد.كه آهنگم داشت . راستش ديدم نوشته هاي من لايق اين همه خوشگلي نيست و از اون به
بعد تمام زحمتام افتاد گردن
آقای شادمهر . قالب ، لوگو و حتي دادن لينك به بقيه و گذاشتن كنتور و ....
خلاصه اين جاني بالفطره رو از همه بيشتر نفرين كنيد ! بيشترين راهنماييا حتي راجع به مطالبم از
ايشون بوده !
اينقدر بهش زحمت دادم كه يا جواب پيج هام رو نميده يا از ترس invisible مياد تو ياهو ! چند تا لينك گفتم اضافه كنه كه فعلا انگار كار داره :)
اولين خائني كه پي برد خيلي خلم و تو وبلاگش ازم تعريف كرد
عصيان بود . يه روز ديدم ا... ويزيتورام يهو رفتن بالا ، رفتم وبلاگ
خورشيد ديدم لينك داده به وبلاگ عصيان و همونروز هم عصيان منو به عنوان يه وبلاگ جالب معرفي كرده ...واي... ديگه مردم از خوشي و...كه اين خوشي دوامي نداشت چون براي 7-8-10 روز پرشين بلاگ بسته شد ! و وقتي باز شد . ديگه من فراموش شده بودم .
فريب خوردگاني كه بهم لينك دادن و تشويق شدم شديد، اينا بودن ! نرين مشتري اينا شيد ها ! فقط بريد عين بازي قائم موشك رو لينك من سك سك .يا همون كليك كنيد و برگرديد!
ببينيد لينكشون يه وقت تقلبي نباشه !
مريم گلی ،
آقـا عـطا ،
عليرضا ،
محمد رضا ،
پـدرام ،
ســــکوت ،
رابين ( مي خوام لينك نده با اين لينك دادنش ) ،
مهتاب ،
دندون پزشک ..
اسکيزوفرنی .
يه بار هم
آبـی گفت اگه رئيس جمهور شه منو عنوان وزير كشاورزي انتخاب مي كنه ! اهه !
تا حالا فكر مي كردم مي شم وزير ارشاد :)))و امروز هم رفتم وبلاگ
شواليه و با تعجب ديدم اسم وبلاگ من اونجاست.. :))) آي ذوقيدم ....
از همه تون ممنونم :)) ايشالله تو عروسيتون جبران مي كنم و براتون با آبكش آب ميارم! :)
به نظر من همه مردم آزادند بخصوص اونايی که به من لينک می دن !
حالا نفرين شوندگان مشخص شدن وگرنه من كي باشم كه بخوا م وقت شما ها رو تلف كنم !
يه عيب كوچولو دارم فقط (!!!) كه اونم كم حرفيه ، كه دارم سعي مي كنم تركش كنم يواش يواش !
+
Zeitoon ; ٢:٢۱ ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱
1- هميشه دوست داشتم بتونم شعر بگم ، ولي نتونستم . ولي شعراي شاعراي خوب رو
دوست دارم ، مثل اين شعر شاملو :
براي زيستن دو قلب لازم است
قلبي كه دوست بدارد ،قلبي كه دوستش بدارند
قلبي كه هديه كند ، قلبي كه بپذيرد
قلبي كه بگويد ،قلبي كه جواب بگويد
قلبي براي من ،قلبي براي انساني كه من مي خواهم -
-تا انسان را در كنار خود حس كنم ...
2- يه كتاب از رضا براهني ديدم امروز، به اسم ((طلا در مس )) كه اومده
بعضي شاعرا رو دونه دونه دراز كرده .
سياوش كسرايي رو يك شاعر بي ريشه و خيال پرداز و ايده آليست خطاب كرده
فريدون مشيري رو يه شاعر كلي باف ، تنبل ، احساساتي،باب طبع شاگرد دبيرستانيا ،داراي
ذوقي عقب افتاده ،و فاقد بينش شعري ،اجتماعي و جهاني
يه شعر از يدالله رويايي اورده كه گفته دقييقا كپي از شعر سن ژون پرس فرانسويه !
و حقوقي و ..... خيلي شاعرايي كه شعراشونو دوست دارم .
بايد بخونمش تا ببينم دلايلش چيه !(بدبختي 1400 صفحه ست )
من خودم اكثر شعراي خود براهني رودوست ندارم !
3- اون گل سره رو امروز رفتم از گوشه اتاق كه ديروز پرتش كرده بودم ،آوردم و
بستم به موهام . تا دلتون بخواد داداشم وقت و بيوقت اونو فشار داد و
آهنگشو در اورد خوب شد دوستام تلفن نكردن وگرنه ممكن بود دعوا بشه و قهر كنيم :)
قهر دخترا برعكس پسرا گاهي خيلي طولانيه . چرا پسرا اينقدر با گذشت ترن ؟
من بين دو تفكر بزرگ شدم . گذشت مسيح وار و قصاص علي وار !
من هر دو رو ادغام مي كنم و فعلا مسيح وار ميرم جلو كه در وقت مناسب
علي وار شمشيرمو بكشم :)) از حق هم نگذريم منم اونا رو كم اذيت نكردم تا حالا !
4- از صدا و سيما خيلي ممنون :) ما خانوما الگوي مناسب براي بامرام بازي و
لات بازي خانوما نداشتيم كه با نشون دادن آبجي فريده و آبجي شيرين اين مسئله مون
حل شد شكر خدا . بده كه ماها هم بياييم اداي كلاه مخملي هاي مردا رو در بياريم و هي بگيم
چمنتيم و نوكرتيم و اينا ...
5- اين ديدنيها هم به افتخار آقايون ،از لج دوستام !
قيافه دختري رو مجسم كنيد كه هر چي يه پسر خوب ازش تقاضاي دوستي
ميكنه هي ناز مي كنه ، هي ميترسه بره جلو ، هي نه ميگه (با اينكه دلش مي خواسته)
تا اينكه پسره خسته مي شه و ميره و دختره ميمونه پشيمون و پيش خودش مي گه
اگه فقط يه بار ديگه تقاضا كنه ... و دو سه ماه ديگه پسره تماس مي گيره
و دختره منتظر يه كلمه ... كه پسره ميگه : تولد دوست دخترم هفته ديگه ست
ميشه كمك كني بگي چي براش بخرم ؟!....
+
Zeitoon ; ۱٠:٤٢ ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۱
زويا خانم صاحب وبلاگ هزار و يك شب نامه نوشته كه زويا پيرزاد نيست
با خوندن نوشته من خيلي دلش مي خواد اين كتاب رو بخونه . تمام ايرانياي خارج از كشور
رو سر ما جا دارند و در واقع اين ماييم كه در كشور خودمون غريبيم .زويا خانم آدرس بده ، من با كمال ميل اين كتاب رو براتون مي فرستم ! درضمن نوشته هاي شما دست كمي از
خانم پيرزاد نداره و من از طرز نوشتن شما خيلي خوشم اومده ! اميدوارم زود به زود تر بنويسيد !
آخ كه چقدر من از اسم زويا خوشم مياد .از كوچيكيم يه عروسك دارم كه اسمش زويا ست
موهاش هم زرد زرده! اگه شوهر الدنگ آينده م بذاره اسم دختر آينده مو مي ذارم زويا!
آرزو كردن كه عيب نيست ؟ :)
اي ...واي..از دست بعضي دخترا ! امروز تا رفتم دانشگاه ديدم 3 تا از دوستام جمعن ! يكي از دوستام پريد جلو يه كادو بهم داد و گفت تولدت مبارك ! گفتم تولدم كه ماه ديگه ست !
يه كم هم تعجب كردم ! تا حالا اينقدر مهربون نبود ! ولي خوب كادو آدمو وسوسه مي كنه ديگه ! بازش كردم يه گل سر كشي خرس پشمالوي آبي خوشگل بود
(انگار من بچه م ) و همه اصرار كه بايد همين الان موهاتو باهاش ببندي . خوب كجا؟
جايي جز دستشويي مي شه اينكار رو كرد ؟ حيف من !! خلاصه هي گفتن ا.... چقدر بهت مياد و... خنده و...
تا اينكه رفتيم سر كلاس . كلاس كي ؟ دكتر ف... بداخلاق و جدي ترين استاد .
امكان نداره هر جلسه منت نذاره كه در امريكا چه امكاناتي بهش مي دادن كه بمونه
ولي نمونده و اومده و افتخار داده به دانشجواي قدر نشناس ايراني درس ميده !
تقريبا هر جلسه يكي رو به يه دليلي از كلاس بيرون مي ندازه .يكيو به علت
چرت زدن يا حرف زدن با بغل دستيش يا .. سر مهمترين
امتحان هم كه باشه اگه يه دانشجويي بعد از اون ،حتي پشت سرش بياد امكان نداره
راهش بده ! موقع درس دادن مياد بين رديف صندليا راه مي ره و چنان تو چشم آدم زل مي زنه
كه بند دل آدم پاره مي شه ! خنده شو فقط وقتي ديديم كه خانم دكتر م .... تو اتاق مديراست ...
خلاصه داشته باشين اين اخلاق استاد مارو تا بگم چه بلايي سرم اومد!
اين دوستم خيلي مهربانانه نشست بغل دستم و گاهي هم وقتي استاد حواسش جايي ديگه بود هي به گل سر ( كش سر) اشاره مي كرد . پيش خودم گفتم چه نديد بديد .حالا بعد از عمري يه كادوي 300-400 تومني داده ها.. يه دفه يه صداي آهنگ مسخره يه چيزايي مثل آهنگ موبايل ولي بچه گونه اومد همه از ترس چشاشون گرد شده بود كه مال كيه ..! بعد از مدتي قطع شد و معلوم نشداز كجا بود !
استاد از عصبانيت يه كم قرمز شده بود ! جند دقيقه ديگه دوباره همون صداي آهنگ مسخره ..
صدا خيلي براي من نزديك بود انگار تو مخ من بود ! نكنه من امروز با خودم موبايل اوردم يا مال دوستمه؟
اوضاع خيلي خنده دار شده بود !
ديگه استاد درس دادن رو قطع كرد و با عصبانيت دنبال مقصر مي گشت و اومد طرف حدوداي ما...يه دفه يادم افتاد هر دو بار قبل از صدا ،دوستم اون قسمت مو هامو كه گل سر بسته بودم رو فشار داده بود !!پس اين صداها از اون كادوي لعنتي بود .. حالا ديگه همه مي خنديدن !! چون خيلي اون آهنگ مسخره بود و دوست پشتيام هم از شدت خنده غش كرده بودن ! حالا ديگه خنده م رفته بود و جاش رو به خجالت و سرخ شده داده بود نمي شد هم خاموشش كرد ! قبل ازاينكه بگه برو بيرون . خودم با آهنگ رفتم بيرون!
نمي دونم اين دو واحد رو مي تونم اين ترم بگذرونم يا نه ! بعدش هم اومدم خونه !
فعلا دوستم حتي يه تلفن هم نزده از دلم در بياره ..
آبروم رفت ...
+
Zeitoon ; ٩:٢۱ ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۱
يه مطلب جالب در مورد وبلاگ كه در آخر هفته روزنامه حيات نو چاپ شده و من تازه ديدمش .
يه كم خلاصه مي كنمش . موضوش اينه :
هر كي از ننه ش قهر مي كنه مي ره يه وبلاگ مي زنه !
اين قهر كردن ثمره عصيان و عنوان استقلال دارد.
در دهه 40 هر كه از مادرش قهر مي كرد مي رفت بازيگر مي شد!
در دهه 50 هر كه از مادرش قهر مي كرد مي رفت خواننده مي شد!
در دهه 60 هر كه از مادرش قهر مي كرد مي رفت كارگردان مي شد!
در دهه 70 هر كه از مادرش قهر مي كرد مي رفت شاعر مي شدد!
در دهه 80 هر كه از مادرش قهر مي كنه ، ميره ميشينه پاي كامپيوتر به پنجره باز مي كنه
و براي خودش يه وبلاگ مي سازه ! بر اساس اصول روانشناسي غير علمي
علت هجوم مغول گونه ايرانيان به سمت وبلاگ نويسي و گسترش غير قابل كنترل
اين همه نبوغ تازه كشف شده ، چيزي نيست جز اينكه هر آدمي مي خواهد نامي داشته باشد نه مثل ديگر نامها .فهميده شدن درك شدن و اعلام وجود كردن كه : بله ! ما اينيم !
كافي ست يك بار سري به پرشين بلاگ بزنيد . گشتي سر دستي نشان مي دهد كه اين موس به دستان دردمند و بي درد ، اين زل زدگان صفحه مانيتور ، اين از خود بي خودان مودم.
با كارت هاي ساعتي 200 تا 500 تومان نمايشگر لايه پنهان و فراموش شده جامعه ما هستند!
اين معجون هشلهفت كه مي جوشد در اينترنت نمايش عريان نسلي ست كه
دست پرورده ماست. نمي توانيم فرار كنيم . بايد درك كنيم .خدا پدر اين نسل را بيامرزد كه
حداقل خودش را يك جوري ثبت مي كند و خدا پدر آن كسي را بيامرزد كه براي
اولين بار وبلاگ را اختراع كرد !
(حسين درخشان رو مي گه ؟)
نكنه منم اولين روزي كه اومدم اينجا نوشتم (24 شهريور) از مامانم قهر كرده بودم ؟!
انگار.. آره ...!
شما چی ؟ چيزی يادتون مياد؟
+
Zeitoon ; ۸:٢۱ ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۱
1- آخ جون ..پولدار شدم ! يه كم البته ..پلرسال كه مامان بزرگم ( مي مي جان) قبل از اومدنش
به ايران براي من و برادرم نفري 2000 دلار فرستاده بود .به حرف هيچكس گوش ندادم و
بعد از يه پرس وجوي كوچولو دادمش سهام خريدم .خيليا گفتن : خود دلار رو نگه دار.
يا بگذار بانك ...يا طلا بخر ...يا خرجش كن و كيف كن ! البته با 100 هزار تومنش يه كم كيف كردم !از نگه داشتن طلا كه بيزارم ( فعلا البته ) نميدونم چرا خانوما ي ايراني اين همه سرمايه
اين مملكت رو تو گوشه موشه خونه قايم مي كنن ؟ فكر مي كنم با طلاهاي
خانوماي هر كوچه بشه ..اگه بالاي شهر باشه يه كارخونه و اگه متوسط نشين باشه يه
كارگاه توليدي راه انداخت ! كه هم اينقدر بيكار نداشته باشيم هم سود بيشتري داره
و هم از ترس دزد مجبور نيستن بيشتر عمرشون رو صرف حراست از اين فلز زرد رنگ بكنن !
امروز يه نامه از اون شركتي كه سهامشو خريده بودم اومد كه سود سالانه پولم تقريبا 50% شده و هم اين شركت دو برابر افزايش سرمايه داده. كه با ما هر سهم به مبلغ اسمي
فقط 100 تومن حساب ميشه كه مي تونم يه مقدارشو از سود پول بدم و چند ماه ديگه
دوباره اين سهام به قيمت واقعي برميگردن ..تا 2-3 ماه ديگه پول من مي شه حدود5/3-4ميليون! كمي وجدانم درد مي كنه كه بي زحمت پولم زياد شده ولي خوب خوشحالم كه غرغراي مامان بابام تبديل مي شه به آفرين و صد باريك الله !
2- اينو امروز تو دانشگاه شنيدم .نمي دونم راسته يا نه : ديروز جمعه حسني جون گفته : شنيدم آمريكا گفته نمي گذاره گندمش به ايران برسه ! اي آمريكا خاك(خاچ) بر سرت ما حاضريم با نون خالي بسازيم ولي منت تورو نكشيم !
و همينطور گفته : مي گن آمريكا نه يه هواپيما نه دو تا نه ده تا...
يك فروند هواپيما آورده خليج فارس مستقر كرده ! و همينطور با تمسخر گفته : شنيدم آمريكا
مي خواد حمله كنه ( اروميه انگار برف اومده ) .آي آقاي آمريكا تو اين هواي سردكه اگه تو سر سگ بزني از لونه ش در نمياد ، آخه چه طوري مي خواي اينجا حمله كني !!!؟؟
بعد بگيد ما توي دانشگاه ها هيچي ياد نمي گيريم !
3- نمي دونم چرا امروز كه داشتم ظرف مي شستم يه عالمه ظرف شكستم ؟
فكر نمي كنم مامانم ديگه اين وظيفه خطير رو به من بده !!!
4- اون عكسي كه اون بالاست من نيستم . فقط جند وجه اشتراك باهاش دارم :
رنگ مو... رنگ پوست ..نيشم عين اون بيشتر وقتا بازه ..عاشق گل و طبيعتم و...
دلم مي خواست يه چيزي پيدا كنم كه عكس انسان نباشه . اصلا هم اسم وبلاگ و هم
عكس لوگو رو يه كم با عجله انتخاب كردم . اگه شما طرح بهتري داريد يا به نظرتون ميرسه
بهم بگيد حتما !
5- اين خيلي طولانيه ! ميذارم براي بعدا .... :)))
6- جواب به ياس عزيزم : ساده ترين راه براي پيغام گذاشتن براي آقاي ناصر عزتي
اينه كه تو ياهو مسنجر farsidic رو page كني و توش بزني who/ اونجا آي دي ناصر عزتي رو مي نويسه و مي توني آف لاين و شايدم آن لاين براش پيغام بگذاري. از قول منم بهش بگو پس هزار تومن من چي شد ؟!؟!؟
7- به زهراي عزيز : نه مطمئن نيستم كه اون وبلاگ مال زويا پيرزاد باشه
بايد همين كاري رو كه الان كردم ، يعني پرسيدن با اي ميل از خودش ،
رو اول مي كردم . البته نوشته بودم: شنيدم .. ولي اول بايد مطمئن مي شدم . وقتي
صاحب وبلاگ جواب اي ميلمو داد ، حتما اينجا مي نويسم . مرسي كه نذكر دادي !
8- از همه كسايي كه نظر ميدن خيلي ممنونم . هر نظر چراغيه براي راه من !
9- باز بگم ؟ اي بابا .... چرا مي زنيد ؟!؟ رفتم ديگه ...
+
Zeitoon ; ٩:٤٠ ب.ظ ; شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱
1--ديروز وقتي رفتم وبلاگ
آقـا احـسان روديدم نوشته ممكنه تا مدتها نياد، خيلي ناراحت
شدم . من با بعضي از نظرات شخصي او موافق نيستم ولي وبلاگش خيلي
جالب و متنوع و خوش آب و رنگ و يه جورايي كعب الاخبار وبلاگيا ست !
من كه خودم هر روز حتما بهش سر مي زدم . فكر نمي كنم وبلاگ ديگه اي داراي
اين همه مطلب و خبر متنوع باشه و بتونه جاشو بگيره !
انگار داره خودشو براي امتحان فوق ليسانس آماده مي كنه .بالاخره آينده آدم
مهمتر از اينه كه روزي يكي دو هزار آدم نسبتا علاف ( خودمو ميگم ها)
بيان وبلاگ آدمو بخونن!
2--مي گن وقتي تركيه اي ها تو وبلاگ من خوندن كه وضع مالي رضازاده(قهرمان وزنه برداري)
خوب نيست و مسئولين خوب بهش نمي رسن ، بهش پيشنهاد 10 ميليون دلار دادن (8 ميليارد تومن ..شما هم اگه مشكل مالي دارين بگين تا من اينجا مطرح كنم .تعارف نكنيد!)
كه تبعه اون كشور بشه و در مسابقات آتن براي اونا وزنه بزنه !!
خيلي وسوسه كننده ست، نه ؟! شما به جاي اون بودين چيكار مي كردين ؟!
3--مردم هر چي ميخوان پشتم بگن ،بگن !!
ما هم دل داريم ديگه ! از وقتي عكس صاحب اين
اين وبلاگ رو ديدم ديگه آروم و قرار ندارم.
+
Zeitoon ; ۱۱:۱٧ ق.ظ ; جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱
1- من تاحالا مسابقه وزنه برداري رو نه نگاه مي كردم نه دوست داشتم .
ولي وقتي ديشب تلويزيون رضا زاده رو نشون داد كه سنگين ترين وزنه رو در
طول تاريخ بشريت و بين 6 ميليار آدم روي زمين ، با اون قدرت بلند
كرد تحت تاثير قرار گرفتم و بي هوا پريدم هوا ( چه جوري مي شه بي هوا
بپري هوا، اونم خودش هنره!) و وقتي ياد مصاحبه و عكس چند روز پيشش تو روزنامه
افتادم كه چقدر از نظر مالي بهش كم مي رسن و ظاهرا وضع مالي خوبي نداره .
و ياد جوائز فوتباليستا كه همه انگار مسابقه گذاشتن براي ماشين و خونه دادن بهشون.
متاسف شدم !
2- قبلنا مد بود كه پدر مادرا مواظب باشن بچه هاشون چه كتابايي مي خونن تا براشون بد آموزي نداشته باشه ، حالا كار دنيا بر عكس شده ! پريشب كه با شوق و ذوق اومدم 70 صفحه اي كه از كتاب زويا پيرزاد مونده بود رو بخونم ، ديدم نيست ، نه رو ميزم نه رو تختم .نه زيرشون نه تو كتابخونه نه تو آشپزخونه نه تو يخچال خلاصه هيچ جا نبود كه نبود . حالم شديد گرفته شد.فرداش كه ديروز باشه اومدم خونه .ديدم برعكس هميشه نه بوي غذا مياد نه خبري از جمع و جور خونه .آشپزخونه هم كه نگو ..پراز ظرف نشسته و.. مامانمم كه نيومد به استقبالم و بوسم كنه و لوسم كنه . گفتم خوب حتما نيست .. يه دفعه از اتاق مامان بابا يه صداي فين فين گريه شنيدم . رفتم ديدم اي واي مامانم تو تختش نشسته و چشماش سرخه .گفتم مامان جون چي شده ؟
كتاب رو كه دستش ديدم شستم خبردار شد چي شده ! بله مامان جان هم ديشب و هم امروز
همه ش نشسته به كتاب خوندن ! صفحه اي هم كه جلوش باز بود ديدم . صفحه 190 اونجايي كه :مامانه مياد تخت پسرشو مرتب كنه نامه پسره به دوست دخترش ميفته پايين كه توش نوشته : به خاطر تو تا اونور دنيا ميام و تو زيبايي و بايد بيام تو رو از دست .... نجات بدم و خودم رو از دست ....و.... و مادرم كه فقط بلده ايراد بگيره و غذا بپزه و غر بزنه و...
گفتم مامان حالت خوب نيست ؟ مي خواي چيزي بيارم . گفت: ؛نخير لازم نيست . تازه فهميدم كه زنديگيمو تا حالامفت باختم .براي كي ؟ براي شما قدر نشناسا ؟ اون از تو ! اون از برادرت ! اونم از بابات ! جقدر بشورم ، بخرم ، بپزم بدم شما ها بخوريد ؟ آخرشم ...
يادم افتاد اينجا هم قهرمان داستان يه مدت دست و دلش به كار خونه نمي ره ...
ديدم راست مي گه ، از قضاي روزگار زندگي مامانم يه كم شبيه قهرمان داستان بود .
هم تو يه خانواده مسيحي بزرگ شده ، هم اخلاقاي بابام يه كم عين شوهرشه ( عاشق
شطرنج و حرف در مورد سياست با دوستاش و..) هم مامانم عين اون خيلي خونه دارو باسليقه ست تازه به خاطر ازدواج با بابام از خانواده ش و مذهب و كلي ثروت دست كشيده ..
كارشو كه دوست داشته بعد از دنيا اوردن برادرم ول كرده و همه ش خودشو وقف ما كرده
با اينكه خودم هم يه كم از آينده م ترسم گرفت كلي دلداريش دادم و با اينكه درس داشتم رفتم
كارارو كردم . بعد از ناهار وقتي مامانم خوابش برد..به دفعه ياد يه چيزي افتادم .واي... قهرمان داستان يواش يواش به مرد همسايه كه بيشتر از شوهرش بهش توجه مي كرده علاقه مند مي شه !! خودمم هنوز به اونجايي نرسيده بودم كه آخرش چي مي شه ... نكنه يه وقت ..بد آموزي .. پريدم رفتم يواشكي كتاب رو از اتاقش آوردم و با عجله و يه خط در ميون تا آخرش خوندم.. آخييييييش ...نه الحمدلله ! آخرش زنه تصميم مي گيره براي رفع كسالت بره
فعاليت اجتماعي شو بيشتر كنه !! به خير گذشت !
امروز كه تعطيل بود ديدم مامانم بابامو مجبور كرده كه كتاب رو شروع كنه و بابام تازه صفحه چهلمه !!
خلاصه از ما گفتن : اين كتاب : چراغها را من خاموش مي كنم رو اگه خريدين
از دست مامانتون دور نگه دارين!
3- خيلي ذوق كردم ديدم يه كسايي بهم لينك دادن ! مي خواستم الان اسماشونو بنويسم
ديدم نوشته م طولاني شد (طبق معمول ). فقط آدرس همه رو ندارم . هر كي داده خودش بگه !
منظورم از هر كي همون 4-5 نفرن ! يه جورايي ميخوام باهاشون شوخي هم بكنم !
4- يادم رفت اينو در مورد farsidic بگم :
اگه يه دوست داشته باشيد مثلا آي ديش تو ياهو swallow_1360 باشه توي ياهو مسينجر addش مي كنيد به عنوان دوستتون وهر وقت كارش داشتيدپيجش مي كنيد اين farsidic هم يه ديكشنري انگليسي به فارسي آن لاينه ! يعني هر وقت پيجش كنيد و
ازش معني يه كلمه رو بپرسيد درجا بهتون مي گه .منتها خيلي ناز و اهل شوخيه !
يعني بعضي از شوخيا رو هم درك مي كنه ! اينو
نـاصر خان عـزتـی درست كرده
كه دانشجوي دوره دكتراي رشته كامپيوتره .
+
Zeitoon ; ٩:٤٥ ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸۱
امروز صبح كه رفتيم بيرون با كمال تعجب ديديم ( نمرديم و ديديم ) كه مردم هميشه
در پشت صحنه ي كرجي با بخار شده اند ! هر جا نگاه مي كردي آنچنان بخاراتي
ازشون ساطع بود كه مي شد اضافه هاشو صادر كرد به دانشگاه هاي تهران !
ديدنيها
--------
قيافه ي پسري رو مجسم كنيد كه به خاطر جلب توجه يه دختري كه
دوستش داره مياد يه وبلاگ مي زنه ولي مي بينه همه ي دخترا
تو نظر خواهيش شركت مي كنن و قربون صدقه ش ميرن ، جز همون !
و ديدني تر اونجاست كه براي ژست معرفت جلو اون، مياد حال بقيه دخترا رو
مي گيره و ديگه هيچكس نمياد وبلاگش !

اونايي كه نمي دونن بدونن كه اگه farsidic رو به عنوان دوستشون در ياهو
مسنجر اضافه کنن . چه دوست خوبی به دست آوردن !
حتی به احساساتشون توجه می کنه . اضافه ش کنيد و بزنيد X: يا براش
زبون درازی کنيد ! درکتون می کنه !
+
Zeitoon ; ٧:٤٠ ب.ظ ; سهشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۱
ببينيد وبلاگهای مورد علاقه
عـطا کدومان؟

و ببينيد اسم وبلاگ منو تو كدوم طبقه بندي آورده ! يكي بره حال اينو بگيره !
اينو تو وبلاگ
سـايه خوندم
انگار حرف دل منه :
٭ خيلي بده كه صبح كامپيوتر روشن كني و ببيني كه خبري از Offline نيست.
خيلي بده كه Mail Box ات رو باز كني و ببيني توش هيچی نيست.
خيلي بده كه تلفن ديگه برای تو زنگ نزنه.
بدتر از همه اينه كه همه اين بلاها رو خودت سر خودت آورده باشي.*
۲۰ اکتبر اينو نوشته !
راستی ممنون از دلداريای ديروزتون ! يه کمی اميدوار شدم !
حالا اونی که اذيتم کرد جرات داره بياد اينورا !
+
Zeitoon ; ٩:۳٤ ب.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱
وقتي11-10 ماه پيش به پيشنهاد يكي از آشناها رفتم توي يكي از اين سازمانهاي غير دولتي اسم نوشتم هيچ شناختي ازشون نداشتم .فكر مي كردم يه سازمان الكيه .
گاهي توي جلساتشون شركت مي كردم . بيشتر خانوم بودن و از هر سن و سال
و از دكتر و كارمند بود تا خانه دار و دانشجو و دانش آموز . از 14 ساله تا 90 ساله .
اين همزيستي برام جالب بود و گاهي فعالانه براشون مقاله مي نوشتم .چيز ميز
ترجمه مي كردم و اينور اونور مي رفتم و پيشنهادايي ميدادم كه همه يه كم جا مي خوردن .
حالا هم از من خواسته بودن كه برم از يه آدم مهم يه امضاي مهم بگيرم . نفهميدم چرا اينو از من خواستن . خيلي ها بودن كه تجربه كاري داشتن با سن و سال بالا.
قرار بود يه خانم خبرنگار حدودا 50 ساله هم همراهم باشه تا از نزديك برخورد اون مقام رو ببينه . شايد علتش پيگيري و سماجت زياد من بود كه معمولا دست خالي از كاري كه بهم محول مي شه برنمي گردم . وشايد هم اينقدر حرف مي زنم كه طرف براي راحت شدن از دستم حاضره حكم مرگ خودشو امضا كنه. روزي كه قرار شد بريم تلفن زدم به خانم خبرنگار .گفت برام كاري پيش اومده تو تنها برو . ولي خيلي تو رفتاراش با خودت و ديگران دقت كن و به من بگو .آخه ديده بود چقدر فضولم و به همه چيز مو شكافانه و البته كمي بدبينانه نگاه مي كنم .تو جلسه هم معمولا غر زياد ميزنم .و عجيبه كه به غرغرام هميشه توجه مي شه . خلاصه من با يه كم توپ پر از همچين مقاماتي و يه كم هم هيجان و يه كم خجالت رفتم خدمت جناب رئيس با نامه اي كه طرحش چند ماه پيش با خودم بود.
بعد از گذشتن از چند خان رسيدم به طبقه پنجم ، اونم با پله ، بله هاي بلند و غير استاندارد ، آسانسور خراب بود . رسيدم به منشي جناب رئيس . اونم چه منشي ي ، نصيب نشه ! نتراشيده و نخراشيده و ريش تيغ تيغي و دهن بو دار به علت روزه ! چندنفر داشتند اونجا داد و بيداد مي كردن . پس اوضاع رياست خوب نيست ! منشي ازم خواست نامه رو بدم و برم .
گفتم حتما بايد با خود ايشو ن مطرح كنم.يه نگاه عاقل اندر سفيهي انداخت و گفت : شما ؟ گفتم بله ، ايرادي داره ؟۱۰ دقيقه طول كشيد نامه رو بخونه و هضم كنه ، با كمك من البته ! تازه گفت ايشون نيستن.من تا برگشتم پايين ، دربون دم در گفت : بدو بدو همين الان رفت بالا . دوباره 5 طبقه دويدم بالا . حالا ديگه بالا خلوت شده بود .هر كاري كردم نگذاشت برم تو گفت ايشون فقط هفته اي يه بار به مردم ملاقات مي دن ؟ و اين هفته هم نوبتش فرداست .من ديگه عصباني شدم و گفتم من كه براي كار شخصي نيومدم و ايشون پول مي گيرن كار مردم رو راه بندازن . الان هم كه بيكارن . گفت دارن براي نماز آماده مي شن .ساعت چند ؟11 صبح ! كلي جيغ وداد كردم و بلاخره با اكراه به من يه وقت براي فرداش داد . از پله ها
كه ميومدم پايين، به خودم گفتم : يه آشي براش بپزم كه يه وجب روغن داشته باشه !
شب تلفن زدم خانم خبرنگاره حسابي شكايتشو كردم ..گفت حالا تو فردا رو هم برو تا بعد.فقط سعي كن عصباني نشي .معلوم شد فرداش هم تنها بايد برم . با اين كه كلاس داشتم ولي سرم درد مي كرد بفهمم آخر اين جريان چي مي شه . فرداش به توصيه مامانمبا مانتو بلند و روسري تيره ، سسر ساعت رفتم اونجا ،ديدم اووه .. خيليا تو صفن! صف نشسته البته !
همه هم آقا و همه هم سن بالا ! گفتم لابد تا عصر اينجا مهمونم . سرم پايين بود و سنگيني
نگاه ها رو رو خودم حس مي كردم . رفتم به منشي گفتم من ديروز گفتم كه ،كارم شخصي نيست يه اخمي كرد ،جوابمو نداد و نشستم . خيطي اول !پيش خودم چيزايي كه بايد مي گفتم مرور مي كردم . از برخورد منشي معلوم بود رئيسش كيه ! پيشاپيش قضاوتمو كرده بودم . چشمم افتاد به پيام تسليتي به جناب رئيش كه مادر بزرگش فوت شده بود !بادمجون دور قاب چينا !یه دفعه ديدم منشي ميگه خانم شما بفرمايين تو . دور و برمو نگاه كردم . خانمي جز من اونجا نبود . بابا دمش گرم ! منو راهنمايي كردن به يه ميز كنفرانسي كه جناب رئيسي كه تو ذهنم مجسم كرده بودم : تپل وريشو و با تسبيح والبته فكر كنم تسبيحش تو جيبش بود ! با يه اخم شديد بين ابروها ! بابا خودش بود . عجب حس ششمي دارم . دو سه نفر دور ميز بودن با يه عالمه پرونده . خوب به رفتارش دقت مي كردم . بعد از سوالهاي زياد اوراق رو امضا مي كرد . فكر كردم اين كه 60 سال رو شيرين داره .چه طور تازه مادر بزرگش فوت شده كه يه دفعه گفت :خانم شما چه فرمايشي دارين من هول شدم. سلام كردم و كفتم اول فوت مادر بزرگتون رو تسليت مي گم . يه سري تكون داد . مامان بزرگ 120 ساله لابد تشكر نمي خواست .بعد با آب وتاب و هيجان شروع كردم راجع به طرحي كه بايد امضا مي كرد صحبت كردن . طفلك هي گوش داد و گوش داد ..نامه هاي دستمو خوند و خوند تا اينكه گفت من اينجا معاونم و قدرت دستور براي اين مسئله رو ندارم . آقاي رئيس اونجا هستند ! دومين سوتي ! چه قدر انرژي بيخودي از دست داده بودم !پس مامان بزرگ اون آقا مرده ؟ بهش ميخوره ! خدودا 35-30 ساله بود .چرا از ميز تحرير بزرگش تشخيص نداده بودم ؟!
اونم داشت كار مردم رو راه مينداخت اما با روي گشاده و صبر و حوصله . نامه منو كه بخونه
حالش گرفته مي شه حتما . من بر عكس همه بي اجازه ش نشسته بودم . مطمئن بودم باهاش دعوام مي شه !
نوبت كه به من رسيد . نامه ها رو خوند . يه كم ابروهاش رفت بالا . يه كم چشماش گرد شد ولي آخر سر با لبخند به من نگاه كرد . گفت عجب طرح جالب و جسورانه اي ! ما براي اون مسئله به برنامه اي داريم كه...مي دونستم .بابام بهم گفته بود ممكنه اونو بگه . گفتم كه اون طرح شما 20-10 سال طول مي كشه . اينو ما براي همين نسل مي خواهيم . خنديد و شروع كرديم به بحث . جوري به من رو داد كه باهاش شوخي هم مي كردم و قهقه خنده ش همه رو متعجب كرده بود بعد شروع كرد به خط كشيدن زير جمله هاي اجرايي و با روان نويس سيزش خيلي بيشتر از اوني كه ما مي خواستيم دستور نوشت !
از اونجا كه بيرون اومدم تصميم گرفتم يه كم پياده روي كنم .هم خوشحال از اينكه موفق شدم، هم شرمنده ازين كه باز من در مورد آدما زود قضاوت كرده بودم . بهتره امشب به اون خبرنگاره زنگ بزنم بگم كه چه قدر همكاري مي كنه ! ولي بازم داشتم زود تصميم مي گرفتم . هنوز ثابت نشده بود كه چيزايي كه امضا كرده يا دستورايي كه داده ضمانت اجرايي داره يا براي دل خوش كنك من اين همه امضا كردو دستور صادر فرموده بود ! تو همين فكرا بودم كه رسيدم به يه دبستان پسرونه كه بچه ها تعطيل شده بودند و با جيغ و داد مي دويدن . برام عجيب بود بهم متلك مي گفتن فسقليا .. لابد شوخي مي كردن . با محبت و لبخند گوش يكيشونو پيچوندم . كه گفت : جوووون ! از تعجب لبخندم پژمرد !متوجه نشده بودم پسر دبستانياي اين ور شهر با پسراي همسنشون در اون ور شهر فرق دارن !
فهميدم حالا حالا ها مونده من مردم رو بشناسم ...
عجب قصه حسين كردي شد :) اگه يه پسر مي خواست اينا رو تعريف كنه ، حتما مي نوشت :
رفتم فلان جا ، از فلاني، براي فلان كار امضا گرفتم !
+
Zeitoon ; ٩:٠٦ ب.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱
نمی دونم آدم بايد اينجور موقعها چيکار کنه ؟
خيلی غمگينم . دو. سه نفر گفتن بد می نويسم تازگيا .
يکی هم بد و بيراه برام نوشت که پاکش کردم.
شايد عجله كردم . شايد هم راست مي گن .
اين قبليه يه كم بي ادبي بود انگار . خوب وقتي آدم تو مريضي چيز بنويسه همين مي شه ديگه . عوض بد و بيراه يه كم راهنماييم كنيد !
كتاب : چراغها را من خاموش مي كنم نوشته زويا پيرزاد رو تا صفحه ۱۸۰ خوندم . خيلي كشش
داره . زندگي معمولي يه خانواده ارمنيه با ۳ تا بچه . دو دختر دوقلو ي خوشگل :آرسينه و آرمينه و يه پسر۱۵ ساله (آرمن). پسر ه عاشق دختر همسايه( اميلي ) مي شه كه دوست همين دو قلوهاست .
زندگي خانومه كه فكر مي كنم شباهتهايي به زندگي خود زويا داشته باشه كسالت باره
شوهرش به مسائل سياسي علاقه منده و بهترين سرگرميش شطرنج ! و زن به این چیزا علاقه ای نداره
خانومه ( كلاريس) كم كم داره از باباي اميلي خوشش مياد و فقط به اين علت كه
به خودش و به علاقه منديهاش توجه نشون ميده ....و...
شنيدم زويا پيرزاد يه وبلاگ داره به اسم
هزار و يك شب همونطور هم كه قبلا نوشتم رمانش بهترين رمان سال
۸۱ شده . موضوع عنوان كتاب هم اينه كه شوهرش هر شب موقع خواب مي پرسه : چراغها رو كي خاموش مي كنه و خانوم جواب ميده : چراغها را من خاموش مي كنم .
دلش مي خواد يه وقتايي تنها باشه و به علايق خودش برسه كه معمولا وقت نمي كنه !
آدم دلش براي مامانا تو ايران مي سوزه ! واقعا خودشون رو دارن فدا مي كنن!
خوندن اين كتاب رو بهتون توصيه مي كنم !
+
Zeitoon ; ۱:۱٢ ق.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱
ايـنـجـا هر كي مي خواد ببينه وبلاگش از نظر تعداد ويزيتور چندمه ،يه نگاهي به اونجا بندازه !
چرا كسي باور نمي كنه من به كفشم علاقه مندم ؟ چرا بقيه نمي فهمن آدم
مي تونه به يه چيز بيجان هم علاقه مند بشه ؟تو اين دو سه سال محبورم كردن كلي كفش
گرون بخرم ولي چه جوري بگم باهاشون راحت نيستم !
باهيچ كفشي عين اين نمي تونم ساعتها بدون خستگي راه برم ، بدوم و شلنگ تخته
بندازم . درسته پارسال يادم رفت بعد از كنار گذاشتن كفش رو باز تابستوني ناخوناي پامو كوتاه كنم
و وقتي حواسم نبود و به يه توپ تو كوچه شوت زدم ، درست جلوي
ناخن شست پام سوراخ شد و امسال هم داره دهنش باز مي شه . ( يعني رويه ش از زيره ش
داره جدا مي شه ، ولي باز به خدا من دوستش دارم . كلي باهاش خاطره دارم.
چرا ديروز به هر كي مي گفتم ناهار دعوت داريم ، تعجب مي كرد . مي گفت ماه رمضون و
ناهار ؟ آخه وقتي صاحبخونه روزه نمي گيره و مي دونه مهمونايي هم كه دعوت مي كنه
هيچكدوم روزه نيستند چه اشكالي داره ؟ فقط تظاهر به روزه خواري بد ه؟! .تظاهر
به روزه داري بد نيست ؟
من يه خاطر مريضيم نمي خواستم برم وگفتم درس هم دارم . اصرار كه
مريضيتو ول كن و اگه درس خوني بيا اونجا درس بخون .. مامانم اونجا هي بهم مي گفت : بز مفو !!
(مامان ديگران براي دختراشون كلاس ميگذارن ،مامان مارو باش !) ناهار رو كه خوردم
ديدم گيج گيجم ، به بهانه درس و با اصرار صاحبخونه و پسرش رفتم اتاق پسرش .
كتاب رو كه باز كردم ديدم سردمه . با اينكه خوشم نمياد تو جاي ديگران بخوابم
رفتم تو تختش . ديدم واي... عجب گرم و نرمه. اينطوري شد كه براي اولين بار
تو خونه ي يكي ظهر خوابم برد . از شدت عذاب وجدان هي كابوس مي ديدم و فكر
مي كردم وسط مهموني رو مبل خوابم برده و هر چي ديگران صدام مي زنن
نمي تونم جواب بدم .هر چي زور مي زدم نه چشمام باز مي شد و نه دهنم !! خيلي حالت بدي بود!
خلاصه چند ساعت بعد مامانم اومد چراغ رو روشن كرد و گفت بابا! دو ساعته هي ميان صدات
مي زنن وپسر صاحبخونه هم يه چيزي از اتاقش مي خواد روش نمي شه برداره !
پاشو ديگه ! و رفت . يهو چشمم افتاد به بالش . يه كم كثيفش كرده بودم .نمي شد
يه كاري هم كنم كه كار من نيست چون يه كم پايينتر اثر روژ لب هم روش بود !
خيلي از خودم خجالت كشيدم . روم هم نشد برم بشورمش . در نتيجه طي يه عمليات
بدجنسانه بالش رو از اون وري كردم . خدا كنه عين من عادت نداشته باشه
موقع خواب بالششو بچرخونه . يا اينكه مامانش عين مامان من كه يه مريض مفو مي خوابه
وقتي ما رفتيم ملافه هاشو عوض كنه !
حال خودم از اين نوشته م به هم خورد !
اينو يادم رفت که بگم . از يکی شنيدم که وقتی نطق پرستو فروهر در خانقاه صفی
عليشاه تموم شده و از ملت خواسته که برای افطار برن خونه شون مردم شعار
می دادن :مرگ بر طالبان چه در کابل چه تهران :)بعد زد و خورد شده و مردم رو
حسابی کتک زدن و حتی پرستو رو که هر سال برای پيگيری پرونده مامان باباش مياد
ايران حسابی با کتک ازش پذيرايی کردن !
اينم يکی ديگه می گفت : يه داش مشدی و جاهل هم بين راهپيمايی کننده ها بوده
همين که يه حزب اللهی به اونا ميگه :مادر... اين آقا رگ غيرتش به جوش مياد و می گه
کی به ننه ی ما توهین میکنه ؟؟؟
چاقوی ضامن دارش و در مياره و اونو خطی و خيطيش می کنه .البته مردم فراريش
می دن وگرنه ...
+
Zeitoon ; ۸:۱۸ ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ،۱۳۸۱
اين جک رو دوست کوچولومون جلال ۹ ساله از حوزه علميه ی لاس وگاس برامون فرستاده
بخنديد تا تشويق بشه :
An American asked:
- What kind of "ian" are you?
- What?
- I said what kind of "ian" are you?
- I don't understand your question.
- Stupid! Are you Cambodian, Indian or Iranian?
- Oh! I am Iranian.
2 hours passed without a word.
The Iranian asks:
- What kind of "key" are you?
- What?
- Are you a monkey, donkey, or Yankee?
+
Zeitoon ; ۱:٠۱ ق.ظ ; شنبه ٢ آذر ،۱۳۸۱