۱- چقدر دلم مي خواهد
زبان گلها را مي دانستم !
چقدر دلم مي خواهد
مي شد که با درختها
حرف مي زدم !
چقدر دلم مي خواهد
مي شد که با گنجشکها مي پريدم !
گنجشکها مي دانند
ندامت براي کسي ست
که در جهت باد مي پرد.
بايد يقين داشت
بايد گنجشکها را ستود...
(اکبر ذوالقرنين)
۲- پنجشنبه ۱۵ اسفند روز درختکاريه.فکر مي کنم طبق معمول هر سال از طرف شهرداري در جاهاي بخصوصي مثل پارکها نهال مجاني توزيع بشه.. اگه تو باغچه تون جايي براي کاشتن يه درخت داريد ، اگه تو آپارتمان هستيد ولي تو کوچه تون باغچه اي بي درخت هست ، اگه جايي رو مي بينيد -حتي دور از خونه تون - که مناسب براي کاشتن يه نهال هست ، حتما بريد بگيريد و به نام خودتون ، خانواده تون و دوستاتون بکاريد ..کاش جاي اين همه نذري پختن ، بعضي نذرها رو کاشتن درخت قرار مي دادن!
۳- جمعه
۱۶ اســـــفــــند رو هم که حتما خبر داريد و اونايي که دوست دارن حتما برن ! و اگه دوست نداريد کمکاتونو صورت ناشناس به پرورشگاهها برسونيد! بد نيست هر کي جز خودش به ديگران - بخصوص به نيازمندان - هم فکر کنه!اگه ماها به فکر همدیگه نباشیم کی به فکرمونه ؟
۴- امروز يهو چه خبر شد ؟ همه دوستام زنگ زدن که تلويزيون اعلام کرده امشب چهارشنبه سوري بگيريد! من که نشنيدم ولي خيلي مسخره ست که چهارشنبه آخر سال دو هفته بياد جلو و بشه ۳ چهارشنبه قبل از عيد!داداش من چهار بسته ترقه کبريتي۶۰ تايي خريده بود ۲۰۰۰ تومن ( بهش گرون ننداختن ؟) و يه عالمه موشک و .....در تمام طول سال هم چوب جمع کرده بود تو انبار! همه ش رو دستش باد کرد! چون طفلک فردا امتحان داره و هيچي هم نخونده بود ..ولي همه ش حواسش به تک و توک صداي ترقه اي بود که از بيرون ميومد! ما هيچکدوم نرفتيم بيرون ..
مي گن چون از فردا ماه محرمه گفتن امشب باشه ..نمي دونم چرا هميشه شادي هاي اندکمون رو هم به يه بهانه اي ازمون مي گيرن !! ۱۴ روز ديگه که دهه اول محرم تموم مي شه !تاسوعا عاشورا براي عزاداري کافي نيست ؟؟
يه سوال ديگه ؟ مگه سوم مرگ يا شهادت يکي رو فقط تو سال اول نمي گيرن و بعد تا سالها فقط سالگرد ؟من نديدم کسي مثلا پدرش بميره و سه روز و سه سال بعد بگه سوم بابامه !
۵- امروز تو تاکسي نشسته بودم يه مامان که پسرشو از مدرسه مي برد خونه ، دوتايي پيشم نشسته بودن ! مامانه که چادري بود يواشکي از پسر کوچولوش پرسيد : پسرم امروز تو مدرسه چي ياد گرفتي ؟ پسره با خوشحالي گفت : يه عالمه جک.. يکيشو بگم ؟ مامانه گفت : مگه درس نخوندين ؟ پسر با شادي : نه مامان خانممون مريض بود يکي ديگه جاش اومد..اونم گفت : بچه ها کي جک بلده ؟ حالا بگم يکيشو..تروخدا.. .مامانه با دلخوري گفت خوب بگو !
پسر کوچولو بلند و خيلي با آب و تاب گفت : يه دوست دختر پسره داشتن از يه کوچه رد مي شدن و دستاشون تو دستاي هم بود .يه دفعه يه آخوند از روبروشون سبز شد .پسره سريع دست دختره رو ول کرد .. آخونده گفت : الم تره کيفه ..ولش نکن حيفه ! (البته با علامت فتحه روي ک کيفه و ح حيفه ) اونقدر با مزه اينو گفت که همه مون زديم زير خنده ... مامانه از خجالت سرخ شد يه بشکون گنده از پسرش گرفت ..بيچاره پسره يه آخ گنده به اندازه بشکونه گفت!
۶-
عـصـيان عزيز يه قالب خوشگل برام طراحي کرده ..ببينيد چه خوشگله !

اون بالاش طرح يه زيتونه که با يه خلال دندون داره سرو مي شه ..نخوريدش ها...
۷- توجه ! توجه !
يه کمک فوري مي خوام !! خواهش مي کنم هر چي به فکرتون مي رسه بهم بگيد!
در مورد کادو براي آقايون ! چه براي تولد ..چه براي عيد ..من که عقلم ديگه قد نمي ده !
چقدر براي اين داداش و بابام کادوهاي تکراري بخرم !..چقدر کيف پول .. کمربند .. خودکار..خودنويس ..جاکليدي و ....
مي دونم کتاب يکيشه ..ديگه چي ؟؟؟؟ شما اگه آقاييد چه کادوهايي خوشحالتون مي کنه ؟ اگه خانم هستيد چه کادويي تا حالا داديد به يه پسر يا آقا و خوشحال شده ؟( گرچه آقايون معمولا خوشحاليشونو بروز نميدن ! و گرفتن کادو با گرفتن مثلا کلنگ براشون یکسانه!)
کادو خريدن براي مامانم و دوستام خيلي راحته ولي براي پسرا نه !!!
۸- زمان ارزشي در رديف بيهودگي دارد
چرا که گفت و گوي من و تو
هميشه
ناتمام مي ماند...
(منوچهر لمعه)
+
Zeitoon ; ۱:٢٦ ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱
۱- اي خوب!
حرفهايم را با تو خواهم گفت
و تو با من نيز...
ما براي هم خواهيم شکفت ...
(جواد محبي)
۲- من بازم ويروسي شده بودم شديد!! اي ويروس فرست ! مگه تو خودت خوار مادر نداري ؟
همه چيم از بين رفت ..هر چي نامه تو نامه دونيم داشتم، برده بودم تو آوت لوک و اونا هم از
بين رفت :-( نامه هام خيلي برام ارزش داشت !!! به خيليشون هم هنوز جواب نداده بودم ..
ديشب با روحيه بد ..بعد از کلي منت کشي از داداشم که دوباره فرمت کنه و برام ويندوز بريزه
اومدم اينجا .. تا به ياهو وصل شدم اولين چيزي که دوستام گفتن اين بود: چرا اينقدر خودتو
مي گيري ؟ من و خود گرفتن ؟گفتن برو وبلاگتو ببين ..وقتي اومدم ..اول فکر کردم يه هکر
وبلاگمو از بين برده ..ديگه داشتم غش مي کردم که ديدم اون کسي که بهش اطمينان کرده
بودم پسورد وبلاگمو داده بودم دستش تا يه وقت اگه يکي تو نظر خواهيم فحشاي بدبد نوشت
برام پاک کنه، دات کامم کرده ..الهي دستش بي پاش نشکنه !! اين بود نتيجه اطمينان من ؟
ولي دو تا مسئله برام روشن شد !يکي اينکه پسوردتو به هر نامردي نده دوم اينکه اين مسئله
خود گرفتن چيزيه که تو ذهن ما جريان داره ..سوما به قول يه نفر که من فرق دات کام رو با سيب زميني نمي دونم چيه،
خود گرفتنم و غرورم ديگه چيه ؟ ( انگار بيشتر از دوتا مسئله برام روشن شده !) حالا راستي اين داتکام
داتکام که مي گن چي هست ؟!
۳- نتيجه انتخابات هم که معلوم شد ! انتخاب آنتن بزرگ رو به تهراني هاي عزيز تبريک مي گم !
تو روستاي ما (( ۹ قلمبه ي سفلي )) پايينتر از هشتگرد عليا ،بيشتر راستا يي که
مي گفتن ما خيلي مستقليم انتخاب شدن. ياس و سرخوردگي مردم از جناح به اصطلاح چپ باعث شد کسي به اينها اطمينان نکنه ديگه ! از اونايي که من تعريف کرده بودم ،اون آقايي که تو ميتينگاش چايي و شيريني مرغوب ميداد و تو کاراي خيريه بود و از عکساي شاملو و صادق هدايت و شهريار استفاده کرده بود ، راي آورد...
اون دو تا خانومي که دفعه ي قبل هم انتخاب شده بودن و اين اواخر در جواب يه خبرنگار که پرسيده بود شما دو تا خانم تو اين دو سال چيکاره بيدين و چيکارا کردين ؟ از خجالت هر دو به گريه افتاده بودن هر دو به مدد گريمورها و آرايشگران و عکاسان حاذق اين دفعه شبيه ستارگان سينما شده بودن ( اون خانم چادريه با ۷۰ قلم آرايش و اون خانم دکتره که گفته بودم مژه مصنوعي و خط لب کشيده بود) هر دو انتخاب شدند! اون خانم مهندسه هم راي نياورد ! استقبال مردم کلا خيلي کم بود ولي تو شهرستانها چون بيشتر کانديداها از فاميل اهالي هستند مردم به خاطر قرار گرفتن تو دودرواسي خيلياشون راي دادند ..يکيش بابا و مامان خائن خودم به خاطر دوست صميميشون مجبور شدن برن راي بدن ! بيشتر دوستام هم به عمو و پسر خاله مامانشون يا ... رفتن راي دادن !منم چون تو جلساتشون رفته بودم و ديده بودم ايندفعه دعوا سر لحاف ملاست .. عطاي انتخابات رو به لقا خانوم بخشيدم !
۴- راستي يکي مي گفت : من دات کام شدم حج بهم واجب شده ..راست مي گه ؟!!
۵- ببينيد !!!! بي شوخي ، از اين به بعد فقط دات کامها حق سر به سر گذاشتن با منو دارن !!
چيه همتون با من پسر خاله دختر خاله شدين ميايين تو نظر خواهيم زرت و زرت باهام شوخي مي کنيد ؟؟ پرشين بلاگها ازين به بعد فقط ميتونن بيان سلام کنن و برن ! بلاگ اسپاتيها مي تونن حالم رو هم بپرسن :-)اول يکي حاليم کنه داتکام شدن چه مزايايي داره که بقيه مقررات رو هم به رشته ي تحرير در آرم !!( آين دات کام منو کشت!!!!!)
۶- از کشتن گفتم ! اين تيپ رافت الهجان هم منو کشته ، شديد! هر کي نديده تش نصف عمرش بر فناست!
۷- اينو فقط همبازي عزيز تخته نردم بخونه :
من درکت مي کنم ! رتبه آدم تو کنکور۳ رقمي نزديک به ۱۰۰ باشه ..از دانشگاه صنعتي شريف فارغ التحصيل باشه ! بعد بياد به يه دختر خنگ تخته نرد ياد بده !!!بعداز اين دختر خنگ هي ببازه ..براي ۱۰۰ بار ۲۰۰ بار!! عصبانيتتو درک مي کنم! ديگه چرا هي مياي تو نظر خواهيم کنفم مي کني ؟ اذيتم مي کني ؟ :-)
من خودم تجربه مشابه تو رو داشتم ..حدود ۸-۹ سالم بود که خيلي به شطرنج بلد بودنم غره بودم..از همه بچه هاي محل مي بردم ..يه بار پسر ۱۰ ساله همسايه مون ازم خواست بهش ياد بدم .. اول حرکاتش رو ياد دادم ..فوري ياد گرفت بعد کمي اول بازي و وسط بازي و چه طوري مرکز صفحه رو نگه داره و قلعه رفتن و خط آتش و .... اينارم زود ياد گرفت !دوسه دست تمريني بازي کرديم ..بعد گفت مياي بازي جدي ؟ گفتم برات زوده ..يه کم با ضعيفا بازي کن بعدا باهات بازي مي کنم ..اصرار کرد که همين الان ! من با يه کم حالت اينکه مي خوام بهش ارفاق بدم شروع کردم ديدم نه لامصب خيلي خوب بازي مي کنه ..دست اول رو برد ..دست بعدي رو محکم بازي کردم باز برد ...بار سوم هم ...من با گريه اومدم خونه ..البته نه جلوي اون ..اينقدر گريه کردم تا بابام اومد ..بابام گفت : آدم بايد هم جنبه ي برد داشته باشه هم جنبه باخت !!حالا مي دونم تو گريه برات سخته ؟ ولي ميتوني کله تو بکوبي به ديوار :-)
۸- در اميد فرو بند ، هاي هاي کسي نيست
صدا از آن سوي ديوار گفت :
-دادرسي نيست .
و من به خويش فرو رفته در هراس
از اين شکسته شب آيا
به صبح دسترسي نيست ؟ ..
(محبي)
+
Zeitoon ; ۳:٤۸ ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۱
1- اي كاش
با من مي ماندي
روزي هزار بار
مرا به نام مي خواندي
اي كاش ...
( فرخ تميمي )
2- اين برادربدجنس من يه عالمه عكس از خانوماي كانديداي نمايندگي شورا جمع كرده با آرايشهاي آنچناني ..جالبه كه اكثرا يه غير از عمل بيني ، با حقه هاي نا جوانمردانه از قبيل مژه مصنوعي و تاتوي ابروها و كشيدن خط لب به صورت تابلو(حدود نيم سانت بالاتر و پايينترلب ..بابا اقلا به يكي دو ميليمتر راضي مي شديد ، اينقدر داداشم مسخره نكنه!)و حتي گريم ،سعي در پيشي گرفتن از رقباي خودداشتند ..جالبتر بعضي از خانمهاي چادري بودند كه..من به عنوان به همجنسشون خجالت مي كشم بگم! اداهاي آنچناني با دست ..مشت يا پشت دست زير چونه . دستها به حالت كسي كه داره ديگران رو خرفهم مي كنه ..انگشت بغل شقيقه ( يعني ما خيلي مي فهميم ) بيشتر جاها همراه با خودكار پاركر و......من كه خيلي خنديدم !!
3- رهگذر ثاني بخشوده شد! هر چي فكر كردم ديدم در عفو لذتي ست كه در انتقام نيست !
حالا جرمش چي بود ؟ ايشون تو نظر خواهي بعد از دون پاشي و رشوه به مامور قانون((زيتي كمون ))با گفتن كلمات خام كننده اي مثل: تو خيلي پخته مي نويسي و... ضربه كاري خود را فرود آورده و فرموده بودند درست عين يه خانم 55-50 ساله !!!تو رو خدا توهين از اين بالاتر داريم ؟!!
حالا چرا مرده ش بيشتر از زنده ش ارزش داشت ؟چون زنده ي يه پيرمرد 120 ساله به چه دردي مي خوره جزاينكه بشينه بالاي اتاق واسمون قصه بگه ! مرده ش در اون لحظه دلمو خنك مي كرد ..(ولي خودمونيم خوب شد نكشتمش! مي گن در لحظه عصبانيت دست به هيچ اقدامي نزن !!).. اي ميلش خوب بود چون مي تونستم جوابشوتو نامه بدم ..وبلاگش- اگه داشت- از همه بهتر بود چون تو نظرخواهيش مي تونستم توفان به پا كنم و قصاص به مثل مي شد!
جدا از شوخي..وقتي مطلب دفعه پيشمو ارسال كردم گفتم نكنه رهگذر از دستم ناراحت شه،حتي خواستم پاكش كنم كه بعد از ديدن نظرش ، و اينكه جنبه شوخيش خيلي بالاتر از اين حرفاست پاكش نكردم !نظرهاي رهگذر در هر وبلاگي كه مي نويسه براي من يه عالمه درس آموزنده داره!(بادمجونا رو خوب دور قاب چيدم ؟)
4- من تا چند وقت پيش وقتي تو يه وبلاك لينك مي ديدم و تو صفحه ش - لينك در صفحه ي جديد - نداشت ، يه عالمه طول مي كشيد تا اون صفحه بياد و بعد از خوندنش دوباره دكمه ي بك رو بزنم و... به آدم خوب، كه متاسفانه اسمش يادم نيست تو نظر خواهيم اومد يادم داد كه مي تونم راست كليك كنم و خودم لينك رو در صفحه جديد بيارم ..بدين وسيله خواستم ازش تشكر كنم .( چه تشكر با كلاسي!).
5- كلاس بدنسازي ما در طبقه همكفه ..يعني من اينقدر گشتم تا اينو پيدا كردم ..اصلا كلاس ورزش تو زير زمين رو دوست ندارم ..خيلي دلگيره..ولي اينجا به حياط هم راه داره و معمولا پرده ها مي زنيم كنار و مي تونيم بارون و برف هم- اگه بياد- ببينيم و لذت ببريم . يا پنجره رو باز كنيم و موقع ورزش باد خنك بهمون بخوره ! اسم مربيمون نرگسه .بهش مي گيم نرگس جون.حدود 35 سالشه..مي گن يه پسر 20 ساله داره به اين سن ! خوب بگذريم .دقعه پيش نوبت حركات زميني بود و همه مون رو تشك روبروي نزگس داشتيم هر كاري مي گفت مي كرديم كه ناگهان يه صداي بلندي كه فكر مي كنم ترقه بود از تو حياط اومد و حياط پر از دود شد!من كه يه كم يه صداهاي ناگهاني -به خاطر شيرينكاريهاي داداشم- عادت دارم اصلا جا نخوردم .يا حواسم به ورزش بود..نمي دونم ....ولي چند نفر جيغ كشيدن و رنگ نرگس جون عين گچ شد! يه دفعه گفت: بچه ها اگه يه دفعه يه اتفاقي بيفته چيكار كنيم ؟گفتيم يعني چي ؟ گفت : اگه يه دفعه بمبي آتشسوزي چيزي بشه ،با اين لباسا بپريم بيرون ساختمون ؟ ا..راست مي گفت .ماها بيشتر مايو يا لباس بدنسازي با جوراب شلواري تنمونه ..موقع ورود لباسامونو مي ذاريم تو لاكر، درشو قفل مي كنيم و كليدا رومي ديم دست منشي اونجا كه اونم مي ذاره تو كشوش .. براي مواقع حساس دسترسي سريع به لباسامون نداريم...خانومايي كه تو خيابون چادري يا محجبه هستن شروع به اظهار ناراحتي كردن.. من گفتم..اگه الان پيش ميومد چي ؟من كه همينطوري مي پريدم تو كوچه ! من اگه بمونم و بميرم بابام دعوام مي كنه! گفته همه جا اول به فكر جونت باش !!! نرگس جان گفت : من كه اگه اينطوري برم بيرون ، بعدش شوهرم منو مي كشه ! گفتم پس در هر صورت براي شما فرق نمي كنه ،در هر صورت كشته مي شيد! همه هم داشتن به اين مكالمه مي خنديدن..يه دختره گفت : نگران نباشيد!اگه خودمونم نريم بيرون، همه مرداي محل از خدا خواسته ميان تو و نجاتمون مي دن!(اينجا ديگه كر كر خنده !) يه خانوم مسن و تپل و شوخ تو كلاسمون هست كه من خيلي دوستش دارم لب ورچيد و گفت: مردا ميان شما جوونا و خوشگلا رو نجات مي دن .من بدبخت بايد بمونم و بميرم ..منم بي فكر گفتم : ما بهشون مي گيم آقا... درهمه ! سواكردني نيست !! (غش غش خنده حضار!)
(بعدش خيلي نگران شدم نكنه حرف بدي زده باشم و اين خانم از دستم ناراحت شده باشه ولي خودش از همه بيشتر خنديد و تازه خوشش هم اومد!من از دست زبونم به كجا پناه ببرم؟ كي ياد مي گيرم قبل از حرف زدن يه كم فكر كنم ؟)
6- امروز يه كم كشوهاي دراور اتاقمو خونه تكوني كردم .هر كشويي يكي دوساعت طول مي كشيد و هر شي توي اون منو به ياد يه عالمه خاطرات و احساسات خوب مي نداخت و تميز كردنش يادم مي رفت!.هر چيزي كه فكر مي كردم اضافه ست و مي خواستم دور بندازم مي ديدم نمي تونم ازش دل بكنم ! در نتيجه همونطور كشوهام پر موند ...چرا به ما ايرانيا مي گن : آشغال جمع كن ؟!؟!؟ به خاطر همين خاطرات و يادگاري جمع كني ؟
7- چه توانم كرد كه همچنان
خود را در خيال تو تحليل مي برم
و تو را هنوز به آواز مي خوانم
كه اگر خواستي ممان از آزردن
اما هماره بمان ، بمان ، با من...
( كمال رجا)
+
Zeitoon ; ۱۱:٥۳ ب.ظ ; جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱
1-WANTED
-------------------
متهم : رهگذر ثاني
اتهام : ايجاد تشتت ،تشنج و اغتشاش در نظرخواهيا(ضربدراش هم زياد شده.) !
نوع دستگيري : مرده 200$..زنده 100$ ..آدرس اي ميل 400$..آدرس وبلاگ500$
محكوميت : تزريق يك فقره آمپول تقويت حافظه ( حاضرم جانفشاني كنم قولمو بشكنم و خودم با سرنگ 20 سي سي براش بزنم !)
2- مطالب مربوط به پرورشگاه رو از كجا ياد گرفتم؟كدوم گزينه صحيح است؟
الف - گاهي با مامانم مي ريم پرورشگاه و همين اشتباهاتو كردم و با سقلمه هاي مامانم كم كم ياد گرفتم !
ب- كتاب بابا لنگ دراز رو زياد خوندم !
ج- من خودم در پرورشگاه زندگي مي كنم و اسمم جودي آبوته !
د- من مديربداخلاق يه پرورشگاهم!
ه - 15 اسفند روز درختكاريه !
ز- همه موارد فوق !
3- بابا اينقدر تو اي ميل هاتون نپرسيد! من به خدا نه هديه تهرانيم ..نه دختر شبحم و نه دخترك شيطان ! مايه بسي مباهاته كه خانوما به علت باهوشي شديد تاحالا ازين اشتباهها نكردن وفقط آقايون ازين حدساي خنگولانه مي زنن!
4- خدارو شكر كه بالاخره مهلت تبليغات كانديداهاي شورا تموم شد!ديشب به اصرار يكي از دوستام بعد از دانشگاه براي آخرين بار به يكي ديگه ازين جلسات رفتيم ..اين دفعه يه خانوم مهندس كانديدا جشن زنونه اي رو ترتيب داده بود .محيط خيلي رويايي بود و در حاليكه چراغها خاموش بود پشت تريبون چند تا شمع روشن كرده بودن و اين خانوم با آرايش زياد وناز و ادا و با گفتن مكرر كه يادتون باشه ها كه من مهندس راه و ساختمان از دانشگاه علم و صنعتم ( انگار كه ما مهندس نديده ايم)سخنان بي سرو تهي را ابراز فرمودند.تو اين جلسات يه چيزي كه متوجه شدم اينه كه هر كي مي گه من سياسي نيستم و به هيچ گروه و حزبي وابسته نيستم يعني راسته شديد!. وقتي نوبت به جواب دادن به سوالات شد ،همچين به ام ام افتاد كه خودشم خجالت كشيد :)
نكته ي مثبت :پذيرايي خيلي خوب بود ..فقط اگه اين خانوم جاي مهندس ،دكتر تشريف داشتند مي دونستن نبايد بلافاصله بعد از شيريني و چاي داغ، آب پرتقال خنك و تگري به ملت بدن ..مگه اينكه با يه دكتر دندونپزشك قرارداد داشتن كه از اينا هيچ بعيد نيست ! وسطاش دو سه تا از آقايون خوش تيپ از آشناهاي ايشون براي اينكه احساس تنهايي نكنه اومدن وپيشش نشستن و تا آخرجلسه چشماشون بين جمعيت نسوان دو دو مي زد طفلكيا آخراش فكر كنم چشماشون درد گرفته بود!
يه سوال :راي ندادن به اينها : حلال است ؟ حرام است ؟ مكروه است ؟ مستحب است ؟
5- بالاخره رفتم اسممو كلاس بدنسازي نوشتم ..تا حالا 3 جلسه رفتم هفته اي 3 روز و هر روز هم يك ساعت !خيلي جالبه برام !تموم حركات با آهنگاي خيلي تند مثلا مال گروه 666 اجرا مي شه. گاهي با وزنه گاهي با چوب چوپوني ،گاهي با كش و گاهي با استپ ايروبيك..همه اش عين رقصه .تو كلاسمون حدود 20 نفريم از 70 سال تا 15 ساله ..و انگيزه هر كدوم هم از اومدن به كلاس يه چيزيه ..البته اكثريت براي كم كردن وزن ميان .
بخصوص كه نزديك عيده و همه مي خوان بتونن لباس مورد علاقه شون رو بپوشن ..از روز اول ديدم كه همه به يه دختره توجه خاصي مي كنن و خيلي موظبشن..بعدا فهميدم كه قراره قبل ازعيد عروس بشه و چون يه لباس عروس سايز 38 خارجي داره تا اون موقع بايد به 50 كيلو برسه :-) تا 2 ماه پيش 85 كيلو بوده! كم كم منم دارم نسبت بهش احساس مسئوليت مي كنم .همه مون نگران يه ذره شكمشيم كه باقي مونده !الان به 55 رسيده!خوشم مياد خانوما اينقدر اينجا با هم همدلن .چيزي كه تو مهمونيا كمتر به چشم مي خوره ..اينجا همه پق پق مي خندن .. شوخياي خانوماي ازدواج كرده بيشتر راجع به شوهراشونه ..عشقشون اينه كه مثلا اگه 40 ساله شونه بگيم 35ساله به نظر مي رسيد! گرچه منم بدم نيومد يكي بهم گفت: 18 ساله به نظر مي رسم.قند تو دلم آب كردن ولي به روي خودم نياوردم.چرا ماها دوست داريم كمتر از سنمون به نظر بياييم ؟ ولي پسرا مثلاهنوز 17 سال و 11 ماهشونه مي گن 20 سالمونه ولي ماها همون 17 سال رو مي گيم !
فكر كنم اينجا راحت بتونم 2 كيلويي كه مي خوام به راحتي كم كنم !
6- سوتي امروز : با دو تا از دوستام رفته بوديم مركز شهر خريد و مغازه ها رو نگاه مي كرديم..پشت ويترين يه مغازه كه ازين(از كدوم؟) گل سرا و تل و سنجاق سر و اينچيزا مي فروشن وايساده بوديم.منم كه محو ازون گل سرايي كه منگوله و گل مصنوعي رنگي دارن شده بودم، به دوست بغل دستيم با بچه گونه ترين لحن گفتم : من اژينا مي خوام !مي خلي بلام ؟ كه يه صداي كلفت جوابمو داد :چرا نمي خرم عزيــــــــــزم !!!! هاج و واج سرمو چرخوندم ديدم جاي دوستام دو تا پسر گنده اونجان! با چشماي گرد شده دنبالشون گشتم ديدم پشت يه ويترين ديگه 30-20 متر اونورتر وايسادن.تموم اين راه رو بهشون فحش دادم ..البته تو دلم !
7- كار نيك امروز : بعد از مدتها تو آشپزخونه يه سوسك ديدم و در كمال نيكخواهي كاريش نداشتم و گذاشتم فرار كنه :-)
اگه مامانم مي ديد مي گفت :مگه عاشق شدي ؟!!! مامانم فكر مي كنه فقط عاشقا سوسك توي خونه رو نمي كشن !
8- ديگر ، صداي خنده ي گلها
الهام بخش پنجره ها نيست...
آواز ، كار حنجره ها نيست...
سيگار - در ميان دو انگشت ـ
از دير باز ، جاي قلم را گرفته است
و دود اعتياد،
دلها و خانه ها را تاريك كرده است ...
(نادر نادر پور)
+
Zeitoon ; ٧:٥٩ ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱
1- هوا هواي تميزي ست
فكر نان نكنيد
به روي سفره ي خالي تمام مردم را
چه غم كه يك شبي اي دوست ميهمان بكنيد
چه شام خوب و لذيدي
كه در پياله ي شب
غم غروب بريزيد و نوش جان بكنيد...
(كاظم سادات اشكوري)
2- چند توصيه خواهرانه براي اونايي كه 16 اسفند مي خوان برن پرورشگاه :
- با اونا با ترحم برخورد نكنيد ..نبايد وقتي شما رفتيد ،احساس كنن چقدر بدبختن.
- عزت نفس اونا رو در نظر داشته باشيد .
- قول الكي ندين كه هر هفته مياييم ..يه خانومي يه پنجشنبه براي بچه هاي يه پرورشگاه بستني چوبي خريده بود و قول داده بود كه هر 5 شنبه براشون ببره حالا چندين 5 شنبه ست كه بچه ها منتظرن ولي خبري نيست .
- بين بچه ها تبعيض نذاريد ! نگيد واي... اين يكي چه خوشگله ..چه نازه ..كه بعدا غم مضاعفي به غم اون بچه هايي كه كمتر خوشگلن اضافه بشه!اگه يه بچه رو ناز كرديد سعي كنيد بغل دستياش رو هم بي نصيب نذاريد!
- بچه هاي پرورشگاه چون كمتر محبت ديدن خيلي به محبت حساسن و تو روياشون فوري علاقه مند مي شن ! پس بيش از حد بهشون محبت نكنيد كه عاشقتون مي شن !
- سعي كنيد شادي براشون ببريد با سوالهايي درباره بدبختياشون اونروز رو به كامشون زهر نكنيد !اگه كسي زدن سازي رو بلده ميتونه ماهي يه بار بره شادشون كنه . گفتن جوك ، خوندن كتاب ،خوندن شعر و آواز خيلي خوبه البته اين مال زمانيه كه به طور مرتب بريد نه فقط يه روز!
- چيزي كه بچه هاي پرورشگاه خيلي بهش احتياج دارن ( تا اونجايي كه من ديدم) رفتن به پيك نيكه .و هيچي اونا رو به اندازه دور شدي حتي براي يه ساعت از اون محيط شادشون نمي كنه ..اگه بتونيد اجازه بگيريد و حتي سالي يكي دو بار جمعه ها ببريدشون خرج شهر و جاي خوش و آب و هوا و حتي پارك لطف بزرگي بهشون مي كنيد!
- جاي كلمه حيووني . آخي ..بميرم ...سعي كنيد بهشون نشاط و اميد هديه كنيد!
- و خيلي چيزاي ديگه كه حتما خودتون بهتر مي دونيد..
3-روزنامه ي همشهري ديروز يه مقاله داشت به اسم : گدايي اينترنتي!
CyberBegging:
گدايي ، گدايي ست. شاخ و دم هم نداره ! اين روزها مد شده كه بعضي از مادرهايي كه به هر دليلي تنها هستند و خرج فرزندانشان را بايد به نحوي تامين كنند و يا دانشجوياني كه براي تامين مخارج دانشگاه مقروضندو.....سلسله داستانهاي غم انگيز خود را هر روز در صفحات اينترنتي خود مي نويسند و دست آخر شماره حسابي اعلام مي كنند كه مردم به آنها كمك كنند!و اتفاقا اين افراد خيلي هم موفقند .و چند نمونه نوشته كه بعضيا در عرض چند هفته 40-30 هزار دلار تونستن جمع كنن! يكي از اينها آدرسش اينه:
Help Me Leave My Husband.com
البته اين مسئله خيلي خوبه كه مردم نسبت به غم و گرفتاري ديگران اين همه حساسند ولي اين مي تونه باعث سو استفاده خيليا بشه . حتي تو وبلاگها هم كه نگاه كنيم مي بينيم ..وقتي يه نفر تو وبلاگش خيلي آه و ناله كرده مردم بيشتر جذب نوشته هاش مي شن . مردم ما غم پرستند!
متاسفانه بعضي(!!) از افراد با بزرگ كردن مشكلاتشون ( كه اگه هوشيارانه بخونيم كلي توش تناقض و كلك مي بينيم ) از احساسات بشر دوستانه مردم سو استفاده مي كنند.گفتن درد و غم اگه به نيت بازي با احساسات ديگران باشه خيلي كار زشتيه! من به اين نوع نوشتن، گدايي ويزيتور يا گدايي محبت مي گم! منظورم هم شخص بخصوصي نيست .كلا گفتم.
4-بعضي وقتا(( نه)) گفتن چقدر سخته !
من هميشه سر گفتن اين كلمه مشكل دارم ، چه به دوستام چه به اعضاي خانواده ي خودم ! بعد از زدن آمپول پني سيلين به مامان بابام وقتي مريض بودن ..از بس كه ترسيدم كه نكنه شوك بده و عزيزترين افراد زندگيم به دستم از بين برن ..ديگه پشت دستمو داغ كردم كه ديگه براي هيچكس آمپول نزنم حتي پيرزن همسايه! خوب با اينكه مي گن خوب مي زنم ولي اجازه اين كارو ندارم ، چند روز پيش كه داداشم مريض شد ، و رفت دكتر و در كمال خوشحالي من آمپول بهش داد (از بس كه اذيتم مي كنه خوشحال شدم ها) يكيشو بايد همون شب مي زد و بعدي رو فردا شبش ..من از اول گفتم كه من نمي زنم ها ..بره درمونگاه ولي هيچكس توجه نكرد ..شب هم بابام طبق معمول دير اومد و بعد از شام هم روزنامه رو گرفت دستش و د بخون..تا شد 12 شب ..برادرم هم اصرار كه يا بايد زيتون بزنه يا هيچكس ! مامانم هم گفت بزن ديگه خودتو لوس نكن ! خلاصه باز افتاد گردن خودم.. آب مقطر رو كه كشيدم تو سرنگ ،اومدم بزنم تو ويال پني سيلين، تلفن كه همون بغل دستم رو ميز بود زنگ زد . داييم بود. گفت چيكار مي كردي منم گفتم من دارم براي داداشي آمپول مي زنم گوشي رو مي دم دست مامان ..داييم كه پزشكه گفت يه وقت همچين كاري رو نكني!! هفته پيش دكتر ابراهيمي نامي به يه خانم پني سيلين زده ،شوك داده ودر جا مرده ..من گفتم ازون آمپول ضد شوك ها كه دو تا امپول رو قاطي مي كنيم وتو رگي مي زنيم گذاشتم دم دست كه اگه شوك داد بزنم ، گفت اونم گاهي فايده نداره!خلاصه اونقدر منو ترسوند كه پشيمون شدم..ولي برادرم گفت :اون زن بوده ! ژن مردا قوي تره و هيچوقت به من شوك نمي ده ..آخرش مامان و بابام كه تنبليشون مي يومد و با اين كه هر دوشون آمپول زدن بلد بودن ،مجبورم كردن بزنم! ولي با چه زجر و ترس و لرزي ! زيتون نيستم اگه ديگه براي كسي آمپول بزنم !
5- در مورد سوالي كه دفعه پيش كرده بودم جوابش اين بود:
تختي هيچوقت براي پول و جايزه مجيز هيچكس رو نگفت!
6-
کـتـبـالـو ي عزيز ( در مقاله شماره ۸۵) عادات و اخلاق و روز مرگي هاي بعضي از خانمهاي ايراني رو با طنز جالب و شيريني نوشته! من كه كلي خنديدم :-) اميدوارم من هيچوقت به اين دردا دچار نشم !
+
Zeitoon ; ۱٢:٤٥ ب.ظ ; سهشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱
1- ديگر مي بايد كه صبوري كنم
ديگر مي بايد دانسته باشم
كه در ماوراي هر دريا
درياي ديگري هست ...
(شميسا)
2- اردلان
آبي در شيراز و احسان
کيانفر در تهران حركت زيبايي رو شروع كردن و قراره روز 16 اسفند همراه با ديگر وبلاگداران، كمكهاي نقدي و جنسي خودشون رو به پرورشگاه و يا شيرخوارگاه هاي شهرشون ببرن تا اونها هم سال نو و عيد رو حس كنند! من از هر كي كه اينو مي خونه و دوست داره در اين عمل خير شركت كنه خواهش مي كنم اونها رو همراهي كنه ! جزئيات برنامه در وبلاگهاي اين دو دوست گرامي هست ،بريد و بخونيد !
3- من نظر خودمو در باره كار خير در مطلب قبليم نوشتم ! اي كاش اين كارها شبيه كاراي احمدزاده ي لاريجاني نشه ! و مردم براي خودنمايي و مطرح كردن اسم خودشون اين كار و نكنن! اگه توجه كنيم اون دو روز در سال كه يكيش نزديك باز شدن مدارس و يكيش آخراي اسفند و در جشن هاي نيكوكاري دولتي ، هر جا كه دوربين تلويريون هست مملو از مردم نيكوكار و خير با لباساي پلو خوريشون مي شه و اونقدر براي جلو دوربين رفتن عجله دارن كه گاهي دعواشون هم مي شه . ولي در بقيه ي شعبه ها پرنده پر نمي زنه !
من فكر مي كنم با يه روز كمك ، گرچه در اون روز خوشحالشون مي كنيم ، كل زندگيشون عوض نمي شه .اين كارا بايد مستمر و با پشتيباني دولتي بايد باشه ! و اصل موضوع اينه اگر كه تو اين مملكت عدالت اجتماعي برقرار بود و بعضيا اينقدر بخور بخور نداشتن ، اصولا كسي احتياج كمك مالي نداشت ، البته بچه هادر پرورشگاهها احتياج به محبت و توجه ما دارن!ولي نه مقطعي ! اگه اين سركشي مستمر باشه احساس مي كنن كسي رو دارن و ما مثل خواهر برادر بزرگشون مي شيم !
4- كي مي دونه فرق رضازاده با تختي چيه ؟ بعد از خوندن وبلاگ اسكيزوفرني درباره مجلس عقدش در مكه اين سوال به مغزم خطور كرد !
5- يه
سايت هواشناسي پيدا كردم كه لابد همه مي دونن و طبق معمول من از همه عقبم !
اين آدرس رو بزنيد و بعد در باكس سمت چپ بالا اسم هر شهري در كره زمين رو ميخواهيم بدونيم در 10 روز آينده هواش چطوره مي زنيم ..يادتون نره اون پايين درجه رو اگه به سانتيگراد مي خواين بايد اونو كليك كنيد وگرنه به فارنهايت نشون مي ده!
حالا اين سايت به چه دردي مي خوره ؟ مثلا با دوست دخترتون قرار داريد و نمي دونين اون روز هوا بارونيه يا برفي ..اگه بدونين برفيه اقلا با خودتون چتر مي بريد تا مثل آدم برفي نشين!
6-شعر درخواستي :
عشق مني تو
جون مني تو
نكنه كه از من دل بكني تو!
۷- به خبری که هم اينک به دست من رسيد توجه بفرماييد ..طی نطقی در سيستان و بلوچستان گفته شد که ۵۰ ساله ديگه ايران به بالاترين نقطه علم و دانش ميرسه ! تا چشم حسود کور بشه ..تعجب کردم با اعلام اين خبر کسی نريخت تو خيابونا از خوشحالی !!
راستی چرا کشته شدن ۲۷۶ نفر در سانحه ی هوايی اين دفعه اينقدر کمرنگ برگزار شد ؟
۸- ضد حالی که هم اينک به سرم اومد: رفتم سر يخچال يه ليمو شيرين ديدم و چهار قاچ کردم و با شکموترين حالت آبشو خوردم و بعد از اينکه اعصاب چشايی مزه شو رسوند به مغزم جوابش اين بود : آهای خره ! اين ليمو ترش شيرازه که قيافه ش شبيه ليمو شيرينه !
چشام تا ۵ دقيقه بسته مونده بود از شدت ترشی !
۹- ....آي... داداشم داره موهامو مي كشه مي گه پاشو .....
+
Zeitoon ; ۸:۱٠ ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱
1- در ديار من بهاري نيست
كس مرا غمخوار و ياري نيست
من شكسته بالم و مرغي قفس زادم
با دهاني بسته و بالي شكسته
با سكوت مرگ دمسازم
حسرت پرواز بسته راه آوازم...
(محمد كلانتري)
2- كارت اينترنت سفيد يخچالي تميز به فروش مي رسد!
مال يه خانم دكتر بوده ، از خونه وصل مي شده به مطب و از مطب به خونه !
3- شنيدم عادل فردوسي پور براي گزارش هر مسابقه فوتبال
700،000 تومن مي گيره...اينم شنيدم كه قبل از دو ساعت گزارش،
خودش داوطلبانه 6 ساعت زودتر مي ره از اينترنت درباره اون تيم ها خبركسب مي كنه
كه موقع گزارش كلي اطلاعات داشته باشه ..مثلا چند شب پيش كه داشت
مسابقه بين آرسنال و آژاكس رو گزارش مي كرد ..وسطاش مي گفت : باباي رابرت پيرس كارگر
يه خودرو سازي در فرانسه است و هر چي پسرش مي گه من خرجتو تامين مي كنم ،قبول نمي كنه!فردوسي پور فقط يه عيب كوچولو داره كه مثل بيشتر بچه درسخونها از سياست يه كم مي ترسه!
4- هفته پيش نامزدهاي انتخابات شورا زودتر از موقع شروع به تبليغات يواشكي كرده بودن..
مني كه تا چند وقت پيش هيچكي محلم نمي ذاشت هي چپ وراست از
طرف اين گروه و اون گروه دعوت مي شدم به گردهمايياشون ،نمي دونم از كجا خبر پيدا كرده بودن من يه كم خرم .سبيل باروتي بهشون گفته بود احتمالا ! شايد هم اونقدر نيرو كم داشتن كه گفتن لابد لنگه كفش هم در بيايان نعمتي ست... !.ولي نمي دونستن نه اونقدر كه بازيچه يه مشت دروغگو بشم .. خلاصه سخنراني يكيشون كه رئيس يكي از بنياد هاي خيريه ست :
من اونقدر خوبم و گلم كه نگو...(اين جمله ش مال خودم بود-ولي منظورش همين بود)....
((هفته پيش يه مردي از فقر خودكشي كرده بود شخصا پيش زن و دو فرزندش رفتم و ماهي 16000 تومن مقرري براشون تعيين كردم(البته از جيب بنياد نه خودش!)
اونقدر اهالي محل تحت تاثير اين عمل انساني من قرار گرفته بودن كه همه شون گفتن
دلمون مي خواد خود كشي كنيم كه شما افتخار بدين بيايين خونه مون!))
اين حرفا رو با لبخند و اعتماد به نفس زيادي مي گفت! من اعتراضي به كاراي خيريه ندارم
و حتي فكر مي كنم بعضي جاها لازمه،خودمم با چند تاشون همكاري مي كنم ، ولي نه اين كه اختلاف طبقاتي اونقدر نهادينه و عادي تلقي بشه كه با هزار منت
از يه سري آدمهاي كه براي تميز شدن پولهاي بادآورده واز راه نامشروع به دست آمده
صدقه ميدن، بگيرن و به فقيرا بدن ..من معتقد هستم براي اين اختلافها كارهاي
زير بنايي بايد انجام بشه ، كارهاي خيريه فقط مسكّنه!
دلم براي احمد شاملو و صادق هدايت سوخت كه عكسشون مورد استفاده ابزاري قرار گرفته بود!توي جلساتشون پر بود از عكسهاي اين شاعران و نويسندگان مردمي ..من مطمئنم خود اون كانديدا حتي يه بيت شاملو رو نخونده بود!برداشت من از اين جلسات:
ليوانهاي متعدد چاي تازه دم خوشمزه دو غزال عطري با شيريني هاي رنگارنك
و چند روز بي خيال شدن رژيم :-)
5- دو سه سال پيش در بحبوحه ي انتخابات مجلس از بابام خواهش كردم
منو ببره به ستاد انتخاباتي كانديداهاي مطرح كه يكيشون خليلي بود ،خواهر زاده خاتمي.
و يكيش خانم كروبي كه با طاهر موسوي ائتلاف كرده بود تا ببينم چه خبرايي هست !
من اونموقع در اوان جواني و فضولي بودم و خيلي دلم مي خواست برم ببينم اينا چي مي گن.
شهرهايي كوچيكتر از تهران پيدا كردن و ديدن كانديداها خيلي آسونه بخصوص كه
توي اين مواقع اونا بسيار مردمي و مهربون مي شن! ستاد انتخاباتي خليلي خيلي شلوغ پلوغ و پر شور و حال بود و يه عالمه تو جيه شديم ! و اينكه هم خواهر زاده خاتمي بود و هم مدير
يكي از مدارس بوده و هم آدم متين و خوبي بود انتخاب شدنش به نظرم حتمي اومد!
حدود 100 متر بالاتر ستاد خانم كروبي بود و طاهر موسوي ..با اينكه شنيده بودم كه
موقع سخنراني خانم كروبي تو محله هاي فقير نشين و زور آباد(اسلام آباد فعلي) مردم
بهش پريده بودن كه شما با داشتن 18-17 تا ماشين بنز در حياط خونه تون در تهران
چه جوري درد مردم فقير كرجي رو مي تونيد درك كنيد؟ فكر مي كردم به خاطر
مواضع شوهرش حتما انتخاب مي شه و تعجب مي كردم چطور با خليلي ائتلاف نكرده.
داشتم اينا رو به بابام مي گفتم كه ديديم خانم كروبي با يه سري خانوماي چادري
با كبكبه و دبدبه وارد ستاد شد!
زياد هم شلوغ پلوغ نبود اونجا ..بابام گفت خودت برو همينا رو بهش بگو !
گفتم با اين سرو وضع ؟ با كمال خجالت اون روز يه مانتو تنگ كوتاه پوشيده بودم و
آرايش هم داشتم يه كم زياد!(بچگيه ديگه!) بابام گفت : تو هم از مردمي ! و حرف
هميشه ش رو هم تكرار كرد كه اگه فكر مي كني بد پوشيدي ديگه نپوش و ...
وارد كه شدم در كمال تعجب خانم كروبي كه بين حدود 10 تا خانم چادري رو صندلي نشسته بود
جلوي من تموم قد ايستاد ! هر دو طرف صورتمو بوس كرد و با مهربوني منو كنار خودش نشوند!
واي... نمي دونستم اينقدر عزيزم .!! اونقدر رفتارش مهربانانه بود كه هيئت همراهش هم دهنشون باز مونده بود! كلي باهاش حرف زدم و ... حالا فكر مي كنيد چرا اينطوري برخورد كرد ؟ بعدا فهميدم! وقتي بعد از تموم شدن حرفامون موقع رفتن يه خانومي اومد پيشم و گفت كه حاج خانوم گفتن كه براي تبليغات و بروشور دادن به مردم و ..باهاشون همكاري كني ! با پول خوب !راستش يه كم هم وسوسه شدم كه براي 3 روز اونقدر پول مي گيرم ولي وقتي بعدش
با بابام مشورت كردم ديدم قراره ازم استفاده ابزاري بشه .جالبه که اینجور مواقع همه مردم عزیز و محترم و با فایده می شن!.گرچه خودم فكر مي كنم
احتمالا اگه قبول مي كردم ، به هر كي بروشور مي دادم عمرا به كروبي راي ميداد!
آخرش هم حدس من درست در اومد ..خليلي انتخاب شد و كروبي و موسوي چون مثل هم راي اورده بودن رفتن به دور دوم و چون شايعه پولدار بودن خانم كروبي عجيب در كرج پيچيده بود در
دور دوم موسوي راي آورد !
6- گوش كن،
آواز آب را ، و جويبار فصل را
و رويش بزرگ بهاران را ، در دستهاي سال ...
با كودكان خواب و پريشاني،برخاك
طرح بهار و آب...
طرح پرنده را ...
(برمكي)
+
Zeitoon ; ۱٠:٠٦ ب.ظ ; جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸۱